غزل شمارهٔ 464
Poet: Hafez
Toggle stanza 1بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
11
بگرفت کار حسنت چون عشق من کمالی
خوش باش زان که نبود این هر دو را زوالی
22
در وهم مینگنجد کاندر تصور عقل
آید به هیچ معنی زین خوبتر مثالی
33
شد حظ عمر حاصل گر زان که با تو ما را
هرگز به عمر روزی روزی شود وصالی
44
آن دم که با تو باشم یک سال هست روزی
وان دم که بی تو باشم یک لحظه هست سالی
55
چون من خیال رویت جانا به خواب بینم
کز خواب مینبیند چشمم به جز خیالی
66
رحم آر بر دل من کز مهر روی خوبت
شد شخص ناتوانم باریک چون هلالی
77
حافظ مکن شکایت گر وصل دوست خواهی
زین بیشتر بباید بر هجرت احتمالی
Zameen

