بخش 20
Poet: Ferdowsi
Metre: فعولن فعولن فعولن فعل (متقارب مثمن محذوف یا وزن شاهنامه)
Poetic form: Masnavi
Reciter: عندلیب
Toggle stanza 1بفرمود رستم که تا پیشکار
11
بفرمود رستم که تا پیشکار
یکی جامه افگند بر جویبار
22
جوان را بران جامه آن جایگاه
بخوابید و آمد به نزدیک شاه
33
گو پیلتن سر سوی راه کرد
کس آمد پسش زود و آگاه کرد
44
که سهراب شد زین جهان فراخ
همی از تو تابوت خواهد نه کاخ
55
پدر جست و برزد یکی سرد باد
بنالید و مژگان به هم بر نهاد
66
همی گفت زار ای نبرده جوان
سرافراز و از تخمه پهلوان
77
نبیند چو تو نیز خورشید و ماه
نه جوشن نه تخت و نه تاج و کلاه
88
کرا آمد این پیش کامد مرا
بکشتم جوانی به پیران سرا
99
نبیره جهاندار سام سوار
سوی مادر از تخمهٔ نامدار
1010
بریدن دو دستم سزاوار هست
جز از خاک تیره مبادم نشست
1111
کدامین پدر هرگز این کار کرد
سزاوارم اکنون به گفتار سرد
1212
به گیتی که کشتست فرزند را
دلیر و جوان و خردمند را
1313
نکوهش فراوان کند زال زر
همان نیز رودابهٔ پرهنر
1414
بدین کار پوزش چه پیش آورم
که دلشان به گفتار خویش آورم
1515
چه گویند گردان و گردنکشان
چو زین سان شود نزد ایشان نشان
1616
چه گویم چو آگه شود مادرش
چه گونه فرستم کسی را برش
1717
چه گویم چرا کشتمش بیگناه
چرا روز کردم برو بر سیاه
1818
پدرش آن گرانمایهٔ پهلوان
چه گوید بدان پاکدخت جوان
1919
برین تخمهٔ سام نفرین کنند
همه نام من نیز بیدین کنند
2020
که دانست کاین کودک ارجمند
بدین سال گردد چو سرو بلند
2121
به جنگ آیدش رای و سازد سپاه
به من برکند روز روشن سیاه
2222
بفرمود تا دیبهٔ خسروان
کشیدند بر روی پور جوان
2323
همی آرزوگاه و شهر آمدش
یکی تنگ تابوت بهر آمدش
2424
ازان دشت بردند تابوت اوی
سوی خیمهٔ خویش بنهاد روی
2525
به پرده سرای آتش اندر زدند
همه لشکرش خاک بر سر زدند
2626
همان خیمه و دیبهٔ هفت رنگ
همه تخت پرمایه زرین پلنگ
2727
برآتش نهادند و برخاست غو
همی گفت زار ای جهاندار نو
2828
دریغ آن رخ و برز و بالای تو
دریغ آن همه مردی و رای تو
2929
دریغ این غم و حسرت جان گسل
ز مادر جدا وز پدر داغدل
3030
همی ریخت خون و همی کند خاک
همه جامهٔ خسروی کرد چاک
3131
همه پهلوانان کاووس شاه
نشستند بر خاک با او به راه
3232
زبان بزرگان پر از پند بود
تهمتن به درد از جگربند بود
3333
چنینست کردار چرخ بلند
به دستی کلاه و به دیگر کمند
3434
چو شادان نشیند کسی با کلاه
بخم کمندش رباید ز گاه
3535
چرا مهر باید همی بر جهان
چو باید خرامید با همرهان
3636
چو اندیشهٔ گنج گردد دراز
همی گشت باید سوی خاک باز
3737
اگر چرخ را هست ازین آگهی
همانا که گشتست مغزش تهی
3838
چنان دان کزین گردش آگاه نیست
که چون و چرا سوی او راه نیست
3939
بدین رفتن اکنون نباید گریست
ندانم که کارش به فرجام چیست
4040
به رستم چنین گفت کاووس کی
که از کوه البرز تا برگ نی
4141
همی برد خواهد به گردش سپهر
نباید فگندن بدین خاک مهر
4242
یکی زود سازد یکی دیرتر
سرانجام بر مرگ باشد گذر
4343
تو دل را بدین رفته خرسند کن
همه گوش سوی خردمند کن
4444
اگر آسمان بر زمین بر زنی
وگر آتش اندر جهان در زنی
4545
نیابی همان رفته را باز جای
روانش کهن شد به دیگر سرای
4646
من از دور دیدم بر و یال اوی
چنان برز و بالا و گوپال اوی
4747
زمانه برانگیختش با سپاه
که ایدر به دست تو گردد تباه
4848
چه سازی و درمان این کار چیست
برین رفته تا چند خواهی گریست
4949
بدو گفت رستم که او خود گذشت
نشستست هومان درین پهن دشت
5050
ز توران سرانند و چندی ز چین
ازیشان بدل در مدار ایچ کین
5151
زواره سپه را گذارد به راه
به نیروی یزدان و فرمان شاه
5252
بدو گفت شاه ای گو نامجوی
ازین رزم اندوهت آید به روی
5353
گر ایشان به من چند بد کردهاند
و گر دود از ایران برآوردهاند
5454
دل من ز درد تو شد پر ز درد
نخواهم از ایشان همی یاد کرد

