بخش 9
Toggle stanza 1چو خورشید تابنده شد ناپدید
11
چو خورشید تابنده شد ناپدید
در حجره بستند و گم شد کلید
22
پرستنده شد سوی دستان سام
که شد ساخته کار بگذار گام
33
سپهبد سوی کاخ بنهاد روی
چنان چون بود مردم جفت جوی
44
برآمد سیه چشم گلرخ به بام
چو سرو سهی بر سرش ماه تام
55
چو از دور دستان سام سوار
پدید آمد آن دختر نامدار
66
دو بیجاده بگشاد و آواز داد
که شاد آمدی ای جوانمرد شاد
77
درود جهان آفرین بر تو باد
خم چرخ گردان زمین تو باد
88
پیاده بدین سان ز پرده سرای
برنجیدت این خسروانی دو پای
99
سپهبد کزان گونه آوا شنید
نگه کرد و خورشید رخ را بدید
1010
شده بام از آن گوهر تابناک
به جای گل سرخ یاقوت خاک
1111
چنین داد پاسخ که ای ماه چهر
درودت ز من آفرین از سپهر
1212
چه مایه شبان دیده اندر سماک
خروشان بدم پیش یزدان پاک
1313
همی خواستم تا خدای جهان
نماید مرا رویت اندر نهان
1414
کنون شاد گشتم به آواز تو
بدین خوب گفتار با ناز تو
1515
یکی چارهٔ راه دیدار جوی
چه پرسی تو بر باره و من به کوی
1616
پری روی گفت سپهبد شنود
سر شعر گلنار بگشاد زود
1717
کمندی گشاد او ز سرو بلند
کس از مشک زان سان نپیچد کمند
1818
خم اندر خم و مار بر مار بر
بران غبغبش نار بر نار بر
1919
بدو گفت بر تاز و برکش میان
بر شیر بگشای و چنگ کیان
2020
بگیر این سیه گیسو از یک سوم
ز بهر تو باید همی گیسوم
2121
نگه کرد زال اندران ماه روی
شگفتی بماند اندران روی و موی
2222
چنین داد پاسخ که این نیست داد
چنین روز خورشید روشن مباد
2323
که من دست را خیره بر جان زنم
برین خسته دل تیز پیکان زنم
2424
کمند از رهی بستد و داد خم
بیفگند خوار و نزد ایچ دم
2525
به حلقه درآمد سر کنگره
برآمد ز بن تا به سر یکسره
2626
چو بر بام آن باره بنشست باز
برآمد پری روی و بردش نماز
2727
گرفت آن زمان دست دستان به دست
برفتند هر دو به کردار مست
2828
فرود آمد از بام کاخ بلند
به دست اندرون دست شاخ بلند
2929
سوی خانهٔ زرنگار آمدند
بران مجلس شاهوار آمدند
3030
بهشتی بد آراسته پر ز نور
پرستنده بر پای و بر پیش حور
3131
شگفت اندرو مانده بد زال زر
برآن روی و آن موی و بالا و فر
3232
ابا یاره و طوق و با گوشوار
ز دینار و گوهر چو باغ بهار
3333
دو رخساره چون لاله اندر سمن
سر جعد زلفش شکن بر شکن
3434
همان زال با فر شاهنشهی
نشسته بر ماه بر فرهی
3535
حمایل یکی دشنه اندر برش
ز یاقوت سرخ افسری بر سرش
3636
همی بود بوس و کنار و نبید
مگر شیر کو گور را نشکرید
3737
سپهبد چنین گفت با ماهروی
که ای سرو سیمین بر و رنگ بوی
3838
منوچهر اگر بشنود داستان
نباشد برین کار همداستان
3939
همان سام نیرم برآرد خروش
ازین کار بر من شود او بجوش
4040
ولیکن نه پرمایه جانست و تن
همان خوار گیرم بپوشم کفن
4141
پذیرفتم از دادگر داورم
که هرگز ز پیمان تو نگذرم
4242
شوم پیش یزدان ستایش کنم
چو ایزد پرستان نیایش کنم
4343
مگر کو دل سام و شاه زمین
بشوید ز خشم و ز پیکار و کین
4444
جهان آفرین بشنود گفت من
مگر کاشکارا شوی جفت من
4545
بدو گفت رودابه من همچنین
پذیرفتم از داور کیش و دین
4646
که بر من نباشد کسی پادشا
جهان آفرین بر زبانم گوا
4747
جز از پهلوان جهان زال زر
که با تخت و تاجست وبا زیب و فر
4848
همی مهرشان هر زمان بیش بود
خرد دور بود آرزو پیش بود
4949
چنین تا سپیده برآمد ز جای
تبیره برآمد ز پردهسرای
5050
پس آن ماه را شید پدرود کرد
بر خویش تار و برش پود کرد
5151
ز بالا کمند اندر افگند زال
فرود آمد از کاخ فرخ همال

