Toggle stanza 1
همی بود شاپور با داد و رای
1

همی بود شاپور با داد و رای

بلنداختر و تخت شاهی به جای

2

چو سی سال بگذشت بر سر دو ماه

پراگنده شد فر و اورنگ شاه

3

بفرمود تا رفت پیش اورمزد

بدو گفت کای چون گل اندر فرزد

4

تو بیدار باش و جهاندار باش

جهاندیدگان را خریدار باش

5

نگر تا به شاهی ندارد امید

بخوان روز و شب دفتر جمشید

6

بجز داد و خوبی مکن در جهان

پناه کهان باش و فر مهان

7

به دینار کم ناز و بخشنده باش

همان دادده باش و فرخنده باش

8

مزن بر کم‌آزار بانگ بلند

چو خواهی که بختت بود یارمند

9

همه پند من سربسر یادگیر

چنان هم که من دارم از اردشیر

10

بگفت این و رنگ رخش زرد گشت

دل مرد برنا پر از درد گشت

11

چه سازی همی زین سرای سپنج

چه نازی به نام و چه نازی به گنج

12

ترا تنگ تابوت بهرست و بس

خورد گنج تو ناسزاوار کس

13

نگیرد ز تو یاد فرزند تو

نه نزدیک خویشان و پیوند تو

14

ز میراث دشنام باشدت بهر

همه زهر شد پاسخ پای‌زهر

15

به یزدان گرای و سخن زو فزای

که اویست روزی ده و رهنمای

16

درود تو بر گور پیغمبرش

که صلوات تاجست بر منبرش

Sources

Persian text source: Ganjoor