بخش 1 - پادشاهی فریدون پانصد سال بود
Toggle stanza 1فریدون چو شد بر جهان کامگار
11
فریدون چو شد بر جهان کامگار
ندانست جز خویشتن شهریار
22
به رسم کیان تاج و تخت مهی
بیاراست با کاخ شاهنشهی
33
به روز خجسته سر مهرماه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
44
زمانه بیاندوه گشت از بدی
گرفتند هر کس ره ایزدی
55
دل از داوریها بپرداختند
به آیین یکی جشن نو ساختند
66
نشستند فرزانگان شادکام
گرفتند هر یک ز یاقوت جام
77
می روشن و چهرهٔ شاه نو
جهان نو ز داد و سر ماه نو
88
بفرمود تا آتش افروختند
همه عنبر و زعفران سوختند
99
پرستیدن مهرگان دین اوست
تنآسانی و خوردن آیین اوست
1010
اگر یادگار است از او ماه مهر
بکوش و به رنج ایچ منمای چهر
1111
ورا بد جهان سالیان پانصد
نیفکند یک روز بنیاد بد
1212
جهان چون برو بر نماند ای پسر
تو نیز آز مپرست و انده مخور
1313
نماند چنین دان جهان بر کسی
درو شادکامی نیابی بسی
1414
فرانک نه آگاه بد زین نهان
که فرزند او شاه شد بر جهان
1515
ز ضحاک شد تخت شاهی تهی
سرآمد برو روزگار مهی
1616
پس آگاهی آمد ز فرخ پسر
به مادر که فرزند شد تاجور
1717
نیایشکنان شد سر و تن بشست
به پیش جهانداور آمد نخست
1818
نهاد آن سرش پست بر خاک بر
همیخواند نفرین به ضحاک بر
1919
همی آفرین خواند بر کردگار
بر آن شادمان گردش روزگار
2020
وزان پس کسی را که بودش نیاز
همیداشت روز بد خویش راز
2121
نهانش نوا کرد و کس را نگفت
همان راز او داشت اندر نهفت
2222
یکی هفته زین گونه بخشید چیز
چنان شد که درویش نشناخت نیز
2323
دگر هفته مر بزم را کرد ساز
مهانی که بودند گردن فراز
2424
بیاراست چون بوستان خان خویش
مهان را همه کرد مهمان خویش
2525
وزان پس همه گنج آراسته
فراز آوریده نهان خواسته
2626
همان گنجها را گشادن گرفت
نهاده همه رای دادن گرفت
2727
گشادن در گنج را گاه دید
درم خوار شد چون پسر شاه دید
2828
همان جامه و گوهر شاهوار
همان اسپ تازی به زرین عذار
2929
همان جوشن و خود و زوپین و تیغ
کلاه و کمر هم نبودش دریغ
3030
همه خواسته بر شتر بار کرد
دل پاک سوی جهاندار کرد
3131
فرستاد نزدیک فرزند چیز
زبانی پر از آفرین داشت نیز
3232
چو آن خواسته دید شاه زمین
بپذرفت و بر مام کرد آفرین
3333
بزرگان لشگر چو بشناختند
بر شهریار جهان تاختند
3434
که ای شاه پیروزِ یزدانشناس
ستایش مر او را و زویت سپاس
3535
چنین روز روزت فزون باد بخت
بد اندیشگان را نگون باد بخت
3636
تو را باد پیروزی از آسمان
مبادا به جز داد و نیکی گمان
3737
و زآن پس جهاندیدگان سوی شاه
ز هر گوشهای برگرفتند راه
3838
همه زرّ و گوهر برآمیختند
به تاج سپهبد فرو ریختند
3939
همان مهتران از همه کشورش
بدان خرمی صف زده بر درش
4040
ز یزدان همیخواستند آفرین
بر آن تاج و تخت و کلاه و نگین
4141
همه دست برداشته بآسمان
همی خواندندش به نیکی گمان
4242
که جاوید بادا چنین شهریار
برومند بادا چنین روزگار
4343
و زآن پس فریدون به گرد جهان
بگردید و دید آشکار و نهان
4444
هر آن چیز کز راه بیداد دید
هر آن بوم و بر کآن نه آباد دید
4545
به نیکی ببست از همه دست بد
چنانک از ره هوشیاران سزد
4646
بیاراست گیتی بسان بهشت
به جای گیا سرو گلبن بکشت
4747
از آمل گذر سوی تمیشه کرد
نشست اندر آن نامور بیشه کرد
4848
کجا کز جهان گوش خوانی همی
جز این نیز نامش ندانی همی

