Toggle stanza 1
وزان جایگه رفت خورشیدفش
1

وزان جایگه رفت خورشیدفش

بیامد دمان تا زمین حبش

2

ز مردم زمین بود چون پر زاغ

سیه گشته و چشمها چون چراغ

3

تناور یکی لشکری زورمند

برهنه تن و پوست و بالابلند

4

چو از دور دیدند گرد سپاه

خروشی برآمد ز ابر سیاه

5

سپاه انجمن شد هزاران هزار

وران تیره شد دیدهٔ شهریار

6

به سوی سکندر نهادند سر

بکشتند بسیار پرخاشخر

7

به جای سنان استخوان داشتند

همی بر تن مرد بگذاشتند

8

به لشکر بفرمود پس شهریار

که برداشتند آلت کارزار

9

برهنه به جنگ اندر آمد حبش

غمی گشت زان لشکر شیرفش

10

بکشتند زیشان فزون از شمار

بپیچید دیگر سر از کارزار

11

ز خون ریختن گشت روی زمین

سراسر به کردار دریای چین

12

چو از خون در و دشت آلوده شد

ز کشته به هر جای بر توده شد

13

چو بر توده خاشاکها برزدند

بفرمود تا آتش اندر زدند

14

چو شب گشت بشنید آواز گرگ

سکندر بپوشید خفتان و ترگ

15

یکی پیش رو بود مهتر ز پیل

به سر بر سرو داشت همرنگ نیل

16

ازین نامداران فراوان بکشت

بسی حمله بردند و ننمود پشت

17

بکشتند فرجام کارش به تیر

یکی آهنین کوه بد پیل گیر

18

وزان جایگه تیز لشکر براند

بسی نام دادار گیهان بخواند

Sources

Persian text source: Ganjoor

بخش 30 — Shahnameh · ZindeRood