بخش 1
Toggle stanza 1منوچهر یک هفته با درد بود
11
منوچهر یک هفته با درد بود
دو چشمش پر آب و رخش زرد بود
22
به هشتم بیامد منوچهر شاه
به سر بر نهاد آن کیانی کلاه
33
همه پهلوانان روی زمین
بر او یکسره خواندند آفرین
44
چو دیهیم شاهی به سر بر نهاد
جهان را سراسر همه مژده داد
55
به داد و به آیین و مردانگی
به نیکی و پاکی و فرزانگی
66
منم گفت بر تخت گردان سپهر
همم خشم و جنگ است و هم داد و مهر
77
زمین بنده و چرخ یار من است
سر تاجداران شکار من است
88
همم دین و هم فرهٔ ایزدیست
همم بخت نیکی و هم بخردیست
99
شب تار جویندهٔ کین منم
همان آتش تیز برزین منم
1010
خداوند شمشیر و زرّینه کفش
فرازندهٔ کاویانی درفش
1111
فروزندهٔ میغ و برّنده تیغ
به جنگ اندرون جان ندارم دریغ
1212
گه بزم دریا دو دست من است
دم آتش از بر نشست من است
1313
بدان را ز بد دست کوته کنم
زمین را به کین رنگ دیبه کنم
1414
گراینده گرز و نماینده تاج
فروزندهٔ ملک بر تخت عاج
1515
ابا این هنرها یکی بندهام
جهان آفرین را پرستندهام
1616
همه دست بر روی گریان زنیم
همه داستانها ز یزدان زنیم
1717
کز او تاج و تخت است ز اویم سپاه
از اویم سپاس و بدویم پناه
1818
به راه فریدون فرّخ رویم
نیامان کهن بود گر ما نویم
1919
هر آن کس که در هفت کشور زمین
بگردد ز راه و بتابد ز دین
2020
نمایندهٔ رنج درویش را
زبون داشتن مردم خویش را
2121
برافراختن سر به بیشی و گنج
به رنجور مردم نماینده رنج
2222
همه نزد من سر به سر کافرند
و ز آهرمن بدکنش بدترند
2323
هر آن کس که او جز بر این دین بود
ز یزدان و از منش نفرین بود
2424
و زان پس به شمشیر یازیم دست
کنم سر به سر کشور و مرز پست
2525
همه پهلوانان روی زمین
منوچهر را خواندند آفرین
2626
که فرّخ نیای تو ای نیکخواه
تو را داد شاهی و تخت و کلاه
2727
تو را باد جاوید تخت ردان
همان تاج و هم فرهٔ موبدان
2828
دل ما یکایک به فرمان تو است
همان جان ما زیر پیمان تو است
2929
جهان پهلوان سام بر پای خاست
چنین گفت کای خسرو داد راست
3030
ز شاهان مرا دیده بر دیدن است
ز تو داد و از ما پسندیدن است
3131
پدر بر پدر شاه ایران تویی
گزین سواران و شیران تویی
3232
تو را پاک یزدان نگهدار باد
دلت شادمان بخت بیدار باد
3333
تو از باستان یادگار منی
به تخت کئی بر بهار منی
3434
به رزم اندرون شیر پایندهای
به بزم اندرون شید تابندهای
3535
زمین و زمان خاک پای تو باد
همان تخت پیروزه جای تو باد
3636
تو شستی به شمشیر هندی زمین
به آرام بنشین و رامش گزین
3737
از این پس همه نوبت ماست رزم
تو را جای تخت است و شادی و بزم
3838
شوم گرد گیتی برآیم یکی
ز دشمن به بند آورم اندکی
3939
مرا پهلوانی نیای تو داد
دلم را خرد مهر و رای تو داد
4040
بر او آفرین کرد بس شهریار
بسی دادش از گوهر شاهوار
4141
چو از پیش تختش گرازید سام
پسش پهلوانان نهادند گام
4242
خرامید و شد سوی آرامگاه
همی کرد گیتی به آیین و راه

