Toggle stanza 1
تخوار سراینده گفت آن زمان
1

تخوار سراینده گفت آن زمان

که آمد بر کوه کوهی دمان

2

سپهدار طوسست کامد بجنگ

نتابی تو با کار دیده نهنگ

3

برو تا در دژ ببندیم سخت

ببینیم تا چیست فرجام بخت

4

چو فرزند و داماد او را برزم

تبه کردی اکنون میندیش بزم

5

فرود جوان تیز شد با تخوار

که چون رزم پیش آید و کارزار

6

چه طوس و چه شیر و چه پیل ژیان

چه جنگی نهنگ و چه ببر بیان

7

بجنگ اندرون مرد را دل دهند

نه بر آتش تیز بر گل نهند

8

چنین گفت با شاهزاده تخوار

که شاهان سخن را ندارند خوار

9

تو هم یک سواری اگر ز آهنی

همی کوه خارا ز بن برکنی

10

از ایرانیان نامور سی هزار

برزم تو آیند بر کوهسار

11

نه دژ ماند اینجا نه سنگ و نه خاک

سراسر ز جا اندر آرند پاک

12

وگر طوس را زین گزندی رسد

به خسرو ز دردش نژندی رسد

13

بکین پدرت اندر آید شکست

شکستی که هرگز نشایدش بست

14

بگردان عنان و مینداز تیر

بدژ شو مبر رنج بر خیره‌خیر

15

سخن هرچ از پیش بایست گفت

نگفت و همی داشت اندر نهفت

16

ز بی‌مایه دستور ناکاردان

ورا جنگ سود آمد و جان زیان

Sources

Persian text source: Ganjoor