بخش 8
Toggle stanza 1رسیدند خوبان به درگاه کاخ
11
رسیدند خوبان به درگاه کاخ
به دست اندرون هر یک از گل دو شاخ
22
نگه کرد دربان برآراست جنگ
زبان کرد گستاخ و دل کرد تنگ
33
که بیگه ز درگاه بیرون شوید
شگفت آیدم تا شما چون شوید
44
بتان پاسخش را بیاراستند
به تنگی دل از جای برخاستند
55
که امروز روزی دگر گونه نیست
به راه گلان دیو واژونه نیست
66
بهار آمد ازگلستان گل چنیم
ز روی زمین شاخ سنبل چنیم
77
نگهبان در گفت کامروز کار
نباید گرفتن بدان هم شمار
88
که زال سپهبد بکابل نبود
سراپردهٔ شاه زابل نبود
99
نبینید کز کاخ کابل خدای
به زین اندر آرد بشبگیر پای
1010
اگرتان ببیند چنین گل بدست
کند بر زمینتان هم آنگاه پست
1111
شدند اندر ایوان بتان طراز
نشستند و با ماه گفتند راز
1212
نهادند دینار و گوهر به پیش
بپرسید رودابه از کم و بیش
1313
که چون بودتان کار با پور سام
بدیدن بهست ار به آواز و نام
1414
پری چهره هر پنج بشتافتند
چو با ماه جای سخن یافتند
1515
که مردیست برسان سرو سهی
همش زیب و هم فر شاهنشهی
1616
همش رنگ و بوی و همش قد و شاخ
سواری میان لاغر و بر فراخ
1717
دو چشمش چو دو نرگس قیرگون
لبانش چو بسد رخانش چو خون
1818
کف و ساعدش چو کف شیر نر
هیون ران و موبد دل و شاه فر
1919
سراسر سپیدست مویش برنگ
از آهو همین است و این نیست ننگ
2020
سر جعد آن پهلوان جهان
چو سیمین زره بر گل ارغوان
2121
که گویی همی خود چنان بایدی
وگر نیستی مهر نفزایدی
2222
به دیار تو دادهایمش نوید
ز ما بازگشتست دل پرامید
2323
کنون چارهٔ کار مهمان بساز
بفرمای تا بر چه گردیم باز
2424
چنین گفت با بندگان سرو بن
که دیگر شدستی به رای و سخن
2525
همان زال کو مرغ پرورده بود
چنان پیر سر بود و پژمرده بود
2626
به دیدار شد چون گل ارغوان
سهی قد و زیبا رخ و پهلوان
2727
رخ من به پیشش بیاراستی
به گفتار و زان پس بهاخواستی
2828
همی گفت و لب را پر از خنده داشت
رخان هم چو گلنار آگنده داشت
2929
پرستنده با بانوی ماهروی
چنین گفت کاکنون ره چاره جوی
3030
که یزدان هر آنچت هوا بود داد
سرانجام این کار فرخنده باد
3131
یکی خانه بودش چو خرم بهار
ز چهر بزرگان برو بر نگار
3232
به دیبای چینی بیاراستند
طبقهای زرین بپیراستند
3333
عقیق و زبرجد برو ریختند
می و مشک و عنبر برآمیختند
3434
همه زر و پیروزه بد جامشان
به روشن گلاب اندر آشامشان
3535
بنفشه گل و نرگس و ارغوان
سمن شاخ و سنبل به دیگر کران
3636
از آن خانهٔ دخت خورشید روی
برآمد همی تا به خورشید بوی

