بخش 7
Toggle stanza 1چو بشنید نوذر که قارن برفت
11
چو بشنید نوذر که قارن برفت
دمان از پسش روی بنهاد و تفت
22
همی تاخت کز روز بد بگذرد
سپهرش مگر زیر پی نسپرد
33
چو افراسیاب آگهی یافت زوی
که سوی بیابان نهادست روی
44
سپاه انجمن کرد و پویان برفت
چو شیر از پسش روی بنهاد و تفت
55
چو تنگ اندر آمد بر شهریار
همش تاختن دید و هم کارزار
66
بدان سان که آمد همی جست راه
که تا بر سر آرد سری بیکلاه
77
شب تیره تا شد بلند آفتاب
همی گشت با نوذر افراسیاب
88
ز گرد سواران جهان تار شد
سرانجام نوذر گرفتار شد
99
خود و نامداران هزار و دویست
تو گفتی کشان بر زمین جای نیست
1010
بسی راه جستند و بگریختند
به دام بلا هم برآویختند
1111
چنان لشکری را گرفته به بند
بیاورد با شهریار بلند
1212
اگر با تو گردون نشیند به راز
هم از گردش او نیابی جواز
1313
همو تاج و تخت بلندی دهد
همو تیرگی و نژندی دهد
1414
به دشمن همی ماند و هم به دوست
گهی مغز یابی ازو گاه پوست
1515
سرت گر بساید به ابر سیاه
سرانجام خاک است ازو جایگاه
1616
وزان پس بفرمود افراسیاب
که از غار و کوه و بیابان و آب
1717
بجویید تا قارن رزم زن
رهایی نیابد ازین انجمن
1818
چو بشنید کاو پیش ازان رفته بود
ز کار شبستان برآشفته بود
1919
غمی گشت ازان کار افراسیاب
ازو دور شد خورد و آرام و خواب
2020
که قارن رها یافت از وی به جان
بران درد پیچید و شد بدگمان
2121
چنین گفت با ویسهٔ نامور
که دل سخت گردان به مرگ پسر
2222
که چون قارن کاوه جنگ آورد
پلنگ از شتابش درنگ آورد
2323
ترا رفت باید ببسته کمر
یکی لشکری ساخته پرهنر

