بخش 4
Toggle stanza 1سپیده چو از کوه سر برکشید
11
سپیده چو از کوه سر برکشید
طلایه به پیش دهستان رسید
22
میان دو لشکر دو فرسنگ بود
همه ساز و آرایش جنگ بود
33
یکی ترک بد نام او بارمان
همی خفته را گفت بیدار مان
44
بیامد سپه را همی بنگرید
سراپردهٔ شاه نوذر بدید
55
بشد نزد سالار توران سپاه
نشان داد ازان لشکر و بارگاه
66
وزان پس به سالار بیدار گفت
که ما را هنر چند باید نهفت؟
77
به دستوریِ شاه من شیروار
بجویم ازان انجمن کارزار
88
ببینند پیدا ز من دستبُرد
جز از من کسی را نخوانند گُرد
99
چنین گفت اغریرث هوشمند
که گر بارمان را رسد زین گزند
1010
دل مرزبانان شکسته شود
برین انجمن کار بسته شود
1111
یکی مرد بینام باید گزید
که انگشت ازان پس نباید گزید
1212
پرآژنگ شد روی پور پشنگ
ز گفتار اغریرث آمدش ننگ
1313
بروی دژم گفت با بارمان
که جوشن بپوش و به زه کن کمان
1414
تو باشی بران انجمن سرفراز
به انگشت دندان نیاید به گاز
1515
بشد بارمان تا به دشت نبرد
سوی قارن کاوه آواز کرد
1616
کزین لشکر نوذر نامدار
که داری که با من کند کارزار
1717
نگه کرد قارن به مردان مرد
ازان انجمن تا که جوید نبرد
1818
کس از نامدارانش پاسخ نداد
مگر پیرگشته دلاور قباد
1919
دژم گشت سالار بسیار هوش
ز گفت برادر برآمد به جوش
2020
ز خشمش سرشک اندر آمد به چشم
از آن لشکر گشن بد جای خشم
2121
ز چندان جوان مردم جنگجوی
یکی پیر جوید همی رزم اوی
2222
دل قارن آزرده گشت از قباد
میان دلیران زبان برگشاد
2323
که سال تو اکنون به جایی رسید
که از جنگ دستت بباید کشید
2424
تویی مایهور کدخدای سپاه
همی بر تو گردد همه رای شاه
2525
بخون گر شود لعل، مویی سپید؛
شوند این دلیران همه ناامید
2626
شکست اندرآید بدین رزمگاه
پر از درد گردد دل نیکخواه
2727
نگه کن که با قارن رزم زن!
چه گوید قباد اندران انجمن:
2828
«بدان ای برادر که تن مرگ راست
سر رزم زن سودن ترگ راست
2929
ز گاه خجسته منوچهر باز
از امروز بودم تن اندر گداز
3030
کسی زنده بر آسمان نگذرد
شکارست و مرگش همی بشکرد
3131
یکی را برآید به شمشیر هوش
بدانگه که آید دو لشگر به جوش
3232
تنش کرگس و شیر درنده راست
سرش نیزه و تیغ برنده راست
3333
یکی را به بستر برآید زمان
همی رفت باید ز بن بیگمان
3434
اگر من روم زین جهان فراخ
برادر به جایست با برز و شاخ
3535
یکی دخمهٔ خسروانی کند
پس از رفتنم مهربانی کند
3636
سرم را به کافور و مشک و گلاب
تنم را بدان جای جاوید خواب
3737
سپار ای برادر تو پدرود باش
همیشه خرد تار و تو پود باش»
3838
بگفت این و بگرفت نیزه به دست
به آوردگه رفت چون پیل مست
3939
چنین گفت با رزم زن بارمان
که آورد پیشم سرت را زمان
4040
ببایست ماندن که خود روزگار
همی کرد با جان تو کارزار
4141
چنین گفت مر بارمان را قباد
که یکچند گیتی مرا داد داد
4242
به جایی توان مرد کاید زمان
بیاید زمان یک زمان بیگمان
4343
بگفت و برانگیخت شبدیز را
بداد آرمیدن دل تیز را
4444
ز شبگیر تا سایه گسترد هور
همی این برآن آن برین کرد زور
4545
به فرجام پیروز شد بارمان
به میدان جنگ اندر آمد دمان
4646
یکی خشت زد بر سرین قباد
که بند کمرگاه او برگشاد
4747
ز اسپ اندر آمد نگونسار سر
شد آن شیردل پیر سالار سر
4848
بشد بارمان نزد افراسیاب
شکفته دو رخسار با جاه و آب
4949
یکی خلعتش داد کاندر جهان
کس از کهتران نستد آن از مهان
5050
چو او کشته شد قارن رزمجوی
سپه را بیاورد و بنهاد روی
5151
دو لشکر به کردار دریای چین
تو گفتی که شد جنب جنبان زمین
5252
درخشیدن تیغ الماس گون
شده لعل و آهار داده به خون
5353
به گرد اندرون همچو دریای آب
که شنگرف بارد برو آفتاب
5454
پر از نالهٔ کوس شد مغز میغ
پر از آب شنگرف شد جان تیغ
5555
به هر سو که قارن برافگند اسپ
همی تافت آهن چو آذرگشسپ
5656
تو گفتی که الماس مرجان فشاند
چه مرجان که در کین همی جان فشاند
5757
ز قارن چو افراسیاب آن بدید
بزد اسپ و لشکر سوی او کشید
5858
یکی رزم تا شب برآمد ز کوه
بکردند و نامد دل از کین ستوه
5959
چو شب تیره شد قارن رزمخواه
بیاورد سوی دهستان سپاه
6060
بر نوذر آمد به پرده سرای
ز خون برادر شده دل ز جای
6161
ورا دید نوذر فروریخت آب
ازان مژهٔ سیرنادیده خواب
6262
چنین گفت کز مرگ سام سوار
ندیدم روان را چنین سوگوار
6363
چو خورشید بادا روان قباد
ترا زین جهان جاودان بهر باد
6464
کزین رزم وز مرگمان چاره نیست
زمی را جز از گور گهواره نیست
6565
چنین گفت قارن که تا زادهام
تن پرهنر مرگ را دادهام
6666
فریدون نهاد این کله بر سرم
که بر کین ایرج زمین بسپرم
6767
هنوز آن کمربند نگشادهام
همان تیغ پولاد ننهادهام
6868
برادر شد آن مرد سنگ و خرد
سرانجام من هم برین بگذرد
6969
انوشه بدی تو که امروز جنگ
به تنگ اندر آورد پور پشنگ
7070
چو از لشکرش گشت لختی تباه
از آسودگان خواست چندی سپاه
7171
مرا دید با گَرزهٔ گاوروی
بیامد به نزدیک من جنگجوی
7272
به رویش بران گونه اندر شدم
که با دیدگانش برابر شدم
7373
یکی جادوی ساخت با من به جنگ
که با چشم روشن نماند آب و رنگ
7474
شب آمد جهان سر به سر تیره گشت
مرا بازو از کوفتن خیره گشت
7575
تو گفتی زمانه سرآید همی
هوا زیر خاک اندر آید همی
7676
ببایست برگشتن از رزمگاه
که گرد سپه بود و شب شد سیاه

