Toggle stanza 1
به دل گفت موبد که بد روزگار
1

به دل گفت موبد که بد روزگار

که فرمان چنین آمد از شهریار

2

همه مرگ راییم برنا و پیر

ندارد پسر شهریار اردشیر

3

گر او بی‌عدد سالیان بشمرد

به دشمن رسد تخت چون بگذرد

4

همان به کزین کار ناسودمند

به مردی یکی کار سازم بلند

5

ز کشتن رهانم مر این ماه را

مگر زین پشیمان کنم شاه را

6

هرانگه کزو بچه گردد جدا

به جای آرم این گفتهٔ پادشا

7

نه کاریست کز دل همی بگذرد

خردمند باشم به از بی‌خرد

8

بیاراست جایی به ایوان خویش

که دارد ورا چون تن و جان خویش

9

به زن گفت اگر هیچ باد هوا

ببیند ورا من ندارم روا

10

پس اندیشه کرد آنک دشمن بسیست

گمان بد و نیک با هرکسیست

11

یکی چاره سازم که بدگوی من

نراند به زشت آب در جوی من

12

به خانه شد و خایه ببرید پست

برو داغ و دارو نهاد و ببست

13

به خایه نمک بر پراگند زود

به حقه در آگند بر سان دود

14

هم‌اندر زمان حقه را مهر کرد

بیامد خروشان و رخساره زرد

15

چو آمد به نزدیک تخت بلند

همان حقه بنهاد با مهر و بند

16

چنین گفت با شاه کین زینهار

سپارد به گنجور خود شهریار

17

نوشته بر آن حقه تاریخ آن

پدیدار کرده بن و بیخ آن

Sources

Persian text source: Ganjoor