قصیدهٔ شمارهٔ 17 - در مدح شیخ بهاء الدین زکریا ملتانی
Poet: Iraqi
Toggle stanza 1می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیم
11
می بیاور ساقیا، تا خویشتن را کم زنیم
کار خود چون زلف خوبان در هم و برهم زنیم
22
از سر مستی همه دریای هستی بر کشیم
فارغ آییم از خود و هر دو جهان را کم زنیم
33
بگسلیم از هم طناب خیمهٔ هفت آسمان
خیمهٔ همت ورای نیلگون طارم زنیم
44
لایق میدان ما چون نیست نه گوی فلک
شاید ار چوگان زلف یار خم در خم زنیم
55
جام کیخسرو به کف داریم پس شاید که ما
دم به دم در بزم وصل یار جام جم زنیم
66
چون درآید از در او، در پایش اندازیم سر
دست در زلف درازش گاهگاهی هم زنیم
77
خاک روییم از سر کویش به جاروب وفا
ور بماند گردکی، از دیده او را نم زنیم
88
پای چون روحالقدس بر دیدهٔ صورت نهیم
آتشی از سوز دل در سنگر آدم زنیم
99
خرمن هستی به باد بینیازی در دهیم
دست در فتراک صاحب همت اعظم زنیم
1010
شیخ ربانی بهاء الحق والدین آنکه ما
بوسه بر خاک درش چون قدسیان هر دم زنیم
Zameen
Poems with the Same Metre and Rhyme
Sources
Persian text source: Ganjoor

