Toggle stanza 1
بعد مرگم شام‌نومیدی سحرآورده است
1

بعد مرگم شام‌نومیدی سحرآورده است

خاک‌گردیدن غباری در نظر آورده است

2

در محبت آرزوی بستر و بالین‌کراست

چشم عاشق جای مژگان نیشترآورده است

3

طاقتی‌کو تا توان‌گشتن حریف بار درد

کوه هم تا ناله برداردکمر آورده است

4

کشتی چشمم‌که حیرت بادبان شوق اوست

تا به خود جنبد محیطی ازگهرآورده است

5

زین قلمرو چون سحرپیش از دمیدن رفته‌ایم

اینقدرها هم نفس از ما خبرآورده است

6

جوش دردی‌کوکه مژگان هم نمی‌پیداکند

کوشش ما قطره خونی تا جگرآورده است

7

صد چمن عشرت به فتراک تپیدن بسته‌ایم

حلقهٔ دام‌که ما را در نظر آورده است

8

ابتدا و انتها در سوختن گم کرده‌ایم

هرچه دارد شمع از هستی به سر آورده است

9

ششجهت یک‌صید تسلیم‌دل بی‌آرزوست

ضبط آغوشم جهانی را برآورده است

10

شور اشکم بیدل از طرزکلامش آرمید

بهر این طفلان لبش‌گویی شکر آورده است

Sources

Persian text source: Ganjoor