غزل شمارهٔ 2034
Toggle stanza 1چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم
11
چون آینه چندان به برش تنگ گرفتم
کز خویش برون آمدم و رنگ گرفتم
22
نامی که ندارم هوس نقش نگین داشت
دامان خیالی به ته سنگ گرفتم
33
عجز طلبم گشت عنان تاب نگاهش
ره بر رم آهو ز تک لنگ گرفتم
44
چون غنچه شبم لخت دلی در نظر آمد
دامان تو پنداشتم و تنگ گرفتم
55
خلقی در ناموس زد و داغ جنون برد
من نیزگرفتمکه ره ننگگرفتم
66
خجلتکش خودسازیام از خودشکنیها
نگشوده در صلح و ره جنگ گرفتم
77
گر چرخ نسنجید به میزان وقارم
من نیز به همت کم این سنگ گرفتم
88
در ترک تعلق چقدر ناز و غنا بود
بر هر چه هوس پای زد اورنگ گرفتم
99
تاگرمکنم بستر امنیکه ندارم
چون صبح نفس زیر پررنگگرفتم
1010
بیدل نفس آخر ورق آینه گرداند
سیلی به تجرد زدم و رنگ گرفتم
Sources
Persian text source: Ganjoor

