غزل شمارهٔ 138

Toggle stanza 1
چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
1
چنان پیچیده توفان سرشکم کوه و هامون را
که نقش پای هم گرداب شد فرهاد و مجنون را
2
جنون می‌جوشد از مدّ نگاه حیرتم اما
به جوی رگ صدا نتوان شنیدن موجهٔ خون را
3
چو سیمت نیست خامُش‌کن که صوتت بی‌اثر گردد
صداهای عجایب از ره سیم است قانون را
4
تبسم از لب او خط کشید آخر به خون من
نپوشید از نزاکت پردهٔ این لفظ مضمون را
5
به هرجا می‌روم ازحسرت آن شمع می‌سوزم
جهان آتش بود پروانهٔ ازبزم‌بیرون را
6
درشتی‌ها گوارا می‌شود در عالم الفت
رگ سنگ ملامت رشتهٔ جان بود مجنون را
7
به خون می‌غلتم از اندیشهٔ ناز سیه‌مستی
که چشم شوخ او در جام می حل‌کرد افیون را
8
دل داناست، گر پرگار گردون مرکزی دارد
چو جوش می، سر خم‌، مغز می‌داند فلاطون را
9
چه سازد موی پیری با دل غفلت‌سرشت من
که بر آلایش باطن تصرف نیست صابون را
10
مشو ز افتادگان غافل که آخر سایهٔ عاجز
به پهلو زیردست خویش سازد کوه و هامون را
11
ز سرو و قمریان پیداست بیدل کاندرین گلشن
به سر خاکستر است از دور گردون طبع موزون را

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Audio

Choose a reciter

0:000:00

Sources

Persian text source: Ganjoor

Audio source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 138 — Ghazaliyat · ZindeRood