غزل شمارهٔ 141
Toggle stanza 1اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
11
اگر اندیشه کند طرز نگاه او را
جوش حیرت مژه سازد نگه آهو را
22
ما هم از تاب و تب عشق به خود میبالیم
بر سر آتش اگر هست دمیدن مو را
33
عرض شوخی چه دهد نالهٔ محروم اثر
تیغِ بیجوهر ما کرد سفید ابرو را
44
بسکه تنگ است فضای چمن از نالهٔ من
بر زمین برگِ گل از سایه نهد پهلو را
55
سرنوشتم نتوان خواند مگر در تسلیم
توأم جبههٔ خود ساختهام زانو را
66
خاک گردیدم و از طعنِ خَسان وارستم
آخر انباشتم از خود دهن بدگو را
77
نبض دل هم به تپش نالهطراز نفس است
چنگ اگر شانه به مضراب زند گیسو را
88
خال از نسبت رخسار تو رنگینتر شد
قرب خورشید به شب کرد مدد هندو را
99
صافیِ دیده و دل مانع تمییز دوییست
پشت عینک به تفاوت نرساند رو را
1010
تا نظر میکنی از کسوتِ رنگ آزادیم
رگِ گل چند به زنجیر نشاند بو را
1111
بیدل این عرصه تماشاکدهٔ الفت نیست
سبز کرده است در و دشت رمِ آهو را
Zameen

