غزل شمارهٔ 173
Toggle stanza 1ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
11
ربود از بس خیال ساعد او هوش ماهی را
نمیباشد خبر از شورِ دریا گوشِ ماهی را
22
نفس دزدیدنم در شور امکان ریشهها دارد
زبان با موج میجوشد لبِ خاموشِ ماهی را
33
ز دمسردی دوران کم نگردد گرمی دلها
فسردن مشکل است از آب دریا جوش ماهی را
44
حریصان را نباشد محنت از حمالی دنیا
گرانی کم رسد از بار درهم دوش ماهی را
55
به جای استخوان از پیکر اینجا تیر میروید
سراغ عافیتِ کو وضعِ جوشنپوشِ ماهی را
66
غریق وصلم و شوقِ کنار آوارهام دارد
تپیدن ناکجا وسعت دهد آغوش ماهی را
77
نصیحت کارگر نبود غریقِ عشق را بیدل
به دریا احتیاج در نباشد گوش ماهی را

