غزل شمارهٔ 131
Toggle stanza 1به عجزیکه داری قویکن میان را
11
به عجزیکه داری قویکن میان را
به حکمت نگرداندهاند آسمان را
22
روان باش همدوش بیاختیاری
بلدگیر رفتار ریگ روان را
33
نفسگر همه موجگوهر برآید
ز دستگسستن نگیرد عنان را
44
درین انجمن ناکسی قدر دارد
زکسب ادب صدرکن آستان را
55
به عرض هنر لبگشودن نشاید
ز چیدن میاشوب جنس دکان را
66
چه دام است دنیا، چه نام است عقبا
تو معماری این خانههای گمان را
77
کسی بار دنیا نبردهست بر سر
ز تسلیم بوسیست سنگگران را
88
به وهم تعین رمید ازتو راحت
ز پرواز پر دادهای آشیان را
99
به معرج دولت مکش رنج باطل
کجیهاست در هر قدم نردبان را
1010
تنک مایهٔ فقر دارد سعادت
هماگیر بیمغزی استخوان را
1111
ز لفظ آشنا شو به مضمون نازک
کمر حلقهکردهست موی میان را
1212
حسابیست در اتفاق دو همدم
عددهاست واحد زبان و دهان را
1313
ز خودداری ماست محرومی ما
برون رانده خشکی ز دریا کران را
1414
تمیزی نشد محو این نرگسستان
ندیدن گشودهست چشم جهان را
1515
سر وکار دنیا عیان است بیدل
مکرر مکن منفعل، امتحان را

