غزل شمارهٔ 27
Toggle stanza 1کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
11
کجا الوان نعمت زین بساط آسان شود پیدا
که آدم، ازبهشت آید برون، تا نان شود پیدا
22
تمیز لذت دنیا هم آسان نیست ای غافل
چو طفلان خون خوری یک عمر، تا دندان شود پیدا
33
سحر تا شام، باید تک زدن چون آفتاب اینجا
که خشکاری به چشم حرص این انبان شود پیدا
44
سحاب کشت ما صد ره شکافد چشم گریانش
که گندم، یک تبسم با لب خندان شود پیدا
55
تلاش موج در گوهر شدن، امید آن دارد
که گرد ساحلی زین بحر بیپایان، شود پیدا
66
جنون هم جهدها باید که دامانش به چنگ افتد
دَری صد پیرهن، تا پیکر عریان شود پیدا
77
عیوب آید برون تا گل کند حسن کمال اینجا
کلف بیپرده گردد تا مَهِ تابان شود پیدا
88
پریشان است از بیالتفاتی، سبحهٔ الفت
ز دل بستن مگر جمعیت باران شود پیدا
99
امان خواه، از گزند خلق در گرماختلاطیها
که عقرب، بیشتر در فصل تابستان شود پیدا
1010
بنای وحشت این کهنهمنزل، عبرتی دارد
که صاحبخانه گر پیدا شود، مهمان شود پیدا
1111
ز پیدایی، به نام محض چون عنقا، قناعت کن
فراغ اینجا کسی دارد، کزو عنوان شود پیدا
1212
چو صبح آن به، که گم باشد نفس در گرد معدومی
وگر پیدا تواند گشت، بالافشان شود پیدا
1313
درین صحرا، به وضع خضر، باید زندگی کردن
نگردد گم، کسی کز مردمان پنهان شود پیدا
1414
حریف گوهر نایاب نبود سعی غواصان
مگر این کام دل، از همت مردان، شود پیدا
1515
خیالات پری بیشیشه، نقش طاق نسیان کن
محال است، اینکه هرجا جسم گم شد، جان شود پیدا
1616
تماشاگاه عبرت، پا به دامن، سَیر میخواهد
نگه میباید اینجا توأم مژگان، شود پیدا
1717
ردیف بار دنیا، رنج عقبا ساختن، بیدل
ز گاو و خر نمیآید، مگر انسان شود پیدا
Zameen

