غزل شمارهٔ 2161

Toggle stanza 1
می‌ام به‌ ساغر اگر خشک شد خمار ندارم
1

می‌ام به‌ ساغر اگر خشک شد خمار ندارم

خزان‌گمست به باغی‌که من بهار ندارم

2

هوس چه ریشه‌ کند در زمین شرم دمیدن

چو تخم اشک عرق واری آبیار ندارم

3

محبت از دل افسرده‌ام به پیش که نالد

قیامت است‌ که من سنگم و شرار ندارم

4

به حیرتم چه‌ کنم تحفهٔ نوید وصالش

نگه بضاعتم و غیر انتظار ندارم

5

به بحر عشق چه سازند زورق طاقت

کنارجو ست طلب ، لیک من‌کنار ندارم

6

کرم‌ کنی اگرم قابل کرم نشناسی

که خاک تا نشوم شکر حقگذار ندارم

7

تو خواه سر خط ‌گبرم نویس خواه مسلمان

نگینِ بیحِسَم ، از هیچ نقش عار ندارم

8

ز سحرکاری نیرنگ عشق دم نتوان زد

برون نجسته‌ام از خلوتی‌که بار ندارم

9

مگر کند غم نایابی‌ام کدورتی انشا

سراغم از که طلب می‌کنی غبار ندارم

10

فتاده‌ام به خم و پیچ عبرتی‌که مپرسید

برون بحر شنا دارم اختیار ندارم

11

دگر میفکنم ای وهم در گمان تعین

که من اگر همه غیرم به غیر یار ندارم

12

حباب و کلفت اسباب بیدل این چه خیالست

بجز خمی‌ که به دوش من است بار ندارم

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor