Toggle stanza 1
چقدر بهار دارد سوی دل نگاه کردن
1

چقدر بهار دارد سوی دل نگاه کردن

به خیال قامت یار دو سه سرو آه ‌کردن

2

کس از التفات خوبان نگرفت بهره آسان

ره سنگ می‌گشاید به دل تو راه ‌کردن

3

ز قبول و ردّ میندیش‌ که مراد سایل اینجا

دم جرأتی‌ست وقف لب عذرخواه ‌کردن

4

به غرور جاه و شوکت ز قضا مباش ایمن

که به تیغ مرگ نتوان سپر از کلاه‌ کردن

5

ز مآل هستی آگه نشدند سرفرازان

که چو شمع باید آخر ز مناره چاه‌ کردن

6

به جهان عجز و قدرت چه حساب دارد این‌ها

تو و صدهزار رحمت من و یک‌ گناه‌ کردن

7

بر صنع بی‌نیازی چقدر کمال دارد

کف خاک برگرفتن ‌گل مهر و ماه‌ کردن

8

به محیطت او فکنده‌ست عرق تلاش هستی

چو سحاب چند خواهی به هوا شناه ‌کردن

9

اگر آگهی ز مهلت مکش انتظار فرصت

همه بی‌گه است باید عملت پگاه‌ کردن

10

ز ترانه‌های عبرت به‌همین نوا رسیدم

که در آینه نخواهی به نَفَس نگاه‌ کردن

11

ز معاشران چو بیدل غم لاله‌ کرد داغم

به چمن نمی‌توان رفت پی دل سیاه ‌کردن

Sources

Persian text source: Ganjoor