Toggle stanza 1
چو شمع غره مشو چشم بر حیا انداز
1

چو شمع غره مشو چشم بر حیا انداز

سریست زحمت دوشت به زبر پا انداز

2

گدای درگه حاجت چه ‌گردن افرازد

بلندی مژه هم برکف دعا انداز

3

اشارتی‌ست ز دی کشته‌های فردایت

که هرچه پیش توآرند بر قفا انداز

4

به فکر خویش فتادی و باختی آرام

تو راکه‌گفت‌که خود را در این بلا انداز؟

5

جهان به‌کنج فراموشی دل آسوده‌ست

تو نیز شیشه به طاق همین بنا انداز

6

کم از حباب نه‌ای‌، نازکن به ذوق فنا

سر بریده کلاهی‌ست بر هوا انداز

7

به نام عزت اگر دعوی ‌کمال‌ کنی

به خانه‌های نگین نقش بوربا انداز

8

شهیدحسرت آن نقش پای رنگینم

به خاک‌، جای‌گلم‌، برگی از حنا انداز

9

غبار می‌کند از خاک رفتگان فریاد

که سرمه‌ایم‌، نگاهی به سوی ما انداز

10

دگر فسانهٔ ما و منت‌ که می‌شنود

بنال وگوش بر آواز آشنا انداز

11

به روی پردهٔ هستی‌که ننگ رسوایی‌ست

چو بیدل از عرق شرم بخیه‌ها انداز

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 1715 — Ghazaliyat · ZindeRood