Toggle stanza 1
تمام شوقیم لیک غافل که دل به راهِ که می‌خرامد
1

تمام شوقیم لیک غافل که دل به راهِ که می‌خرامد

جگر به داغِ که می‌نشیند نفس به آهِ که می‌خرامد

2

ز اوج افلاک اگر نداری حضور اقبال بی‌نیازی

نفس به جیبت غبار دارد ببین سپاهِ که می‌خرامد

3

اگر نه رنگ از گل تو دارد بهار موهومِ هستی ما

به پردهٔ چاک این کتان‌ها فروغ ماهِ که می‌خرامد

4

غبار هر ذرّه می‌فروشد به حیرت آیینهٔ تپیدن

رم غزالان این بیابان پی نگاهِ که می‌خرامد

5

ز رنگ گل تا بهار سنبل شکست دارد دماغ نازی

در این گلستان ندانم امروز، که کج‌کلاهِ که می‌خرامد

6

اگر امید فنا نباشد نوید آفت‌زدای هستی

به این سر و برگ خلق آواره در پناه‌ِ که می‌خرامد

7

نگه به هر جا رسد چو شبنم ز شرم می‌باید آب گشتن

اگر بداند که بی‌محابا به جلوه‌گاهِ که می‌خرامد

8

به هرزه در پردهٔ من و ما غرور اوهام پیش بردی

نگشتی آگه که در دماغت هوای جاهِ که می‌خرامد

9

مگر ز چشمش غلط نگاهی فتاد بر حال زار بیدل

وگرنه آن برق بی‌نیازی پی گیاهِ که می‌خرامد

Sources

Persian text source: Ganjoor

غزل شمارهٔ 1281 — Ghazaliyat · ZindeRood