غزل شمارهٔ 1968

Toggle stanza 1
نورِ جان در ظلمت‌آبادِ بدن گم کرده‌ام
1

نورِ جان در ظلمت‌آبادِ بدن گم کرده‌ام

آه ازین یوسف‌ که من در پیرهن ‌گم کرده‌ام

2

وحدت از یادِ دویی اندوه‌ِ کثرت می‌کشد

در وطن، ز اندیشهٔ غربت، وطن گم کرده‌ام

3

چون نمِ اشکی که از مژگان فروریزد به خاک

خویش را در نقشِ پای خویشتن‌ گم‌ کرده‌ام

4

از زبانِ دیگران دردِ دلم باید شنید

کز ضعیفی‌ها چو نی راهِ سخن‌ گم‌ کرده‌ام

5

موجِ دریا در کنارم، از تک‌وپویم مپرس

آنچه من گم کرده‌ام نایافتن گم کرده‌ام

6

گر عدم حایل نباشد زندگی موهوم نیست

عالمی را در خیالِ آن دهن گم کرده‌ام

7

تا کجا یا رب نوی دوزد گریبانِ مرا

چون گل، اینجا، یک جهان دلقِ کهن گم کرده‌ام

8

عمرها شد همچو نالِ خامه، می‌پیچم به خویش

پیکرِ چون رشته‌ای در پیرهن گم کرده‌ام

9

شوخیِ پروازِ من رنگِ بهارِ نازِ کیست

چون پرِ طاووسِ خود را در چمن‌ گم‌ کرده‌ام

10

چون نفس آگه نی‌ام از مدّعای جست‌وجو 

این‌قدر دانم‌ که چیزی هست و من‌ گم‌ کرده‌ام

11

هیچ‌جا بیدل سراغِ رنگ‌های رفته نیست

صد نگه چون شمع در هر انجمن‌ گم‌ کرده‌ام

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor