Toggle stanza 1
توخودشخص نفس‌خویی که بادل‌نیست پیوندت
1

توخودشخص نفس‌خویی که بادل‌نیست پیوندت

کدام افسون ز نیرنگ هوس افکند در بندت

2

درتن ویرانهٔ عبرت به رنگی بی‌تعلق زی

که خاکت نم نگیردگر همه در آب افکندت

3

ندانم ازکجا دل بستهٔ این خاکدان‌گشتی

دنائت ریشه‌ای داری‌که نتوان از زمین‌کندت

4

ندارد دفتر عنقا سواد ما و من انشا

کند دیوانهٔ هستی خیالات عدم چندت

5

غبارکلفت خویشی نظر بند پس وپیشی

به غیر از خود نمی‌باشد عیال و مال و فرزندت

6

به هر دشت و در، از خود می‌روی و باز می‌آیی

تو قاصد نیستی تا عرصه‌ها هرسو دوانندت

7

ز خودگریک‌قلم جستی ز وهم جزو وکل‌رستی

تعلقها نفس‌واری‌ست کاش از دل برآرندت

8

دماغ فرصت این مقدار بالیدن نمی‌خواهد

به‌گردون برده‌است از یک‌نفس سحر سحرخندت

9

زمینگیری به رنگ سایه باید مغتنم دیدن

چه‌خواهی دید اگر در خانهٔ خورشید خوانندت

10

ز دست نیستی جزنیستی چیزی نمی‌آید

کجایی چیستی آخرکه آگاهی دهد پندت

11

خرابات تعین بر حبابت خنده‌ها دارد

سبو بر دوش اوهامی هوا پرکرده آوندت

12

به‌حرف و صوت‌ممکن نیست تمثالت‌نشان دادن

نفس‌گیرد دوعالم تا به پیش آیینه دارندت

13

به‌معنی‌گر شریک‌معنی‌ات پیدانشد بیدل

جهان‌گشتم به صورت نیز نتوان یافت مانندت

Sources

Persian text source: Ganjoor