Toggle stanza 1
این صبح که جولانها بر چرخ برین هستش
1

این صبح که جولانها بر چرخ برین هستش

دامن شکن همت ‌گردد دو سه چین هستش

2

پر هرزه درا مگذار زین قافلهٔ آفات

شور نفسی دارد صد صور طنین هستش

3

طبعی‌ که ‌کمالاتش جز کسب دلایل نیست

بی‌شبهه مکن باور گر حرف یقین هستش

4

از خیره‌سر دولت اخلاق نیاید راست

آشوب چپ اندازی تا نقش نگین هستش

5

ادبار هم از اقبال ‌کم نیست در این میدان

بر مرد تلاش حیز غالب ز سرین هستش

6

از وضع زمینگری‌ گو خواجه به تمکین ‌کوش

دم جز به تکلف نیست رخشی ‌که به زین هستش

7

هر فتنه که می‌زاید از حاملهٔ ایام

غافل نشوی زنهار صد فعل چنین هستش

8

هرکس به ره تحقیق دعوی قدم دارد

دوری ز در مقصد بسیار قرین هستش

9

آن چشم‌که انسان را سرمایهٔ بینایی‌ست

از هر دو جهان بیش است‌ گر آینه بین هستش

10

بر نشو و نما چشمی بگشا و مژه بربند

هر گل‌ که تو می‌کاری آیینه زمین هستش

11

از روز و شب‌ گردون بیدل چه غم و شادی

خوش باش ‌که مهر و کین‌ گر هست همین هستش

Sources

Persian text source: Ganjoor