غزل شمارهٔ 2117
Poet: Bedil Dehlavi
Toggle stanza 1سر تمنای پایبوسی به هر در و دشت میکشیدم
11
سر تمنای پایبوسی به هر در و دشت میکشیدم
چو شمع، انجام مقصد سعی پای خود بود چون رسیدم
22
بهگوشم از صدهزار منزل رسید بیپرده نالهٔ دل
ولی من بیتمیز غافلکه حرف لعل تو میشنیدم
33
در انجمن سیر نازکردم به خلوت آهنگ سازکردم
به هرکجا چشم باز کردم ترا ندیدم اگر چه دیدم
44
یقین به نیرنگکرد مستم نداد جام یقین به دستم
گلی در اندیشه رنگ بستم شهودگم شد خیال چیدم
55
چه داشت آیینهٔ وجودمکهکرد خجلتکش نمودم
دو روز از این پیش شخص بودم کنون ز تمثال ناامیدم
66
نه چارهای دارم و نه درمان نشستهام ناامید و حیران
چو قفل تصویر ماند پنهان به کلک نقاش منکلیدم
77
به گردش چشم ناز پرور محرفم زد بت فسونگر
که دارد این سحر تازه باور که تیغ مژگان کند شهیدم
88
غرور امید سرفرازی نخورد از افسون یأس بازی
چو سرو در باغ بینیازی ز بار دل نیزکم خمیدم
99
به راه تحقیق پا نهادم عنان طاقت ز دست دادم
چو اشک آخر به سر فتادم چنانکه پنداشتم دویدم
1010
دربن بیابان به غیر الفت نبود بویی ز گرد وحشت
من از توهم چو چشم آهو سیاهیی داشتم رمیدم
1111
خیالی از شوق رقص بسمل کشید آیینه در مقابل
نه خنجری یافتم نه قاتل نفس به حسرت زدم تپیدم
1212
قبول دردی فتاد در سر ز قرب و بعدم گشود دفتر
نبود کم انتظار محشر قیامتی دیگر آفریدم
1313
تخیل هستیام هوس شد عدم به جمعیتم قفس شد
هوا تقاضایی نفس شد سحر نبودم ولی دمیدم
1414
خطای کوری از آن جمالم فکنده در چاه انفعالم
تو ای سرشک آه کن به حالمکه من ز چشم دگر چکیدم
1515
به دامن عجز پا شکستن جهانی از امن داشت بیدل
دل از تک و تاز جمع کردم چو موج درگوهر آرمیدم

