غزل شمارهٔ 1059

Toggle stanza 1
خاکستری نماند ز ما تا هوا برد
1

خاکستری نماند ز ما تا هوا برد

دیگر کسی چه صرفه ز تاراج ما برد

2

نقش مراد مفت حریفی کزین بساط

چون شعله رنگ بازد و داغ وفا برد

3

آسوده جبهه‌ای که درین معبد هوس

چون شمع سجده بر اثر نقش پا برد

4

آخر به درد و داغ‌گره‌گشت پیکرم

صد گوی اشک یک مژه چوگان ‌کجا برد

5

سیل بنای موج همان زندگی بس است

بگذارتا غبار من آب بقا برد

6

زبن خاکدان دگر چه برد ناتوان عشق

خود را مگر هلال به پشت دو تا برد

7

محروم دامن تو غبار نیاز من

صد صبح چاک سینه به دوش هوا برد

8

چشمی که از غبار دلش نیست عبرتی

یارب ‌که التجا به در توتیا برد

9

حسن قبول جلوه‌کمین بهانه‌ایست

کو دل که جای آینه دست دعا برد

10

زاهد ز سبحه نعل یقینت در آتش است

درکعبه راه دیر گرفتی خدا برد

11

کو قاصدی که در شکن دام انتظار

پیغامی از تو آرد و ما را ز ما برد

12

هرکس به دیر وکعبه دلیلش بضاعتی است

بیدل به جز دلی‌که نداردکجا برد

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

Sources

Persian text source: Ganjoor