غزل شمارهٔ 209
Toggle stanza 1افتاده زندگی به کمین هلاکِ ما
11
افتاده زندگی به کمین هلاکِ ما
چندان که وارسی، به سرِ ماست خاک ما
22
ذوق گداز دل چقدر زور داشته است
انگور را ز ریشه برآورد تاک ما
33
بردیم تا سپهرْ غبارِ جنون چو صبح
بر شمع خنده ختم شد از جیب چاک ما
44
تاب و تب قیامت هستی کشیدهایم
از مرگ نیست آن همه تشویش و باک ما
55
کهسار را ز نالهٔ ما باد میبرد
کس را به درد عشق مباد اشتراک ما
66
قناد نیست مائدهآرای بزم عشق
لذت گمان مبر که زمخت است زاک ما
77
پست و بلند شوخیِ نظّاره هیچ نیست
مژگان بس است سر به سَمَک تا سِماک ما
88
آخر به فکر خویش فرورفتن است و بس
چون شمع کنده است گریبان، مغاکِ ما
99
صیقل مزن بر آینهٔ عرض انفعال
ای جهد خشک کن عرقِ شرمناک ما
1010
بیدل ز درد عشق بسی خون گریستی
تَر کرد شرم اشک تو دامانِ پاک ما
Sources
Persian text source: Ganjoor

