غزل شمارهٔ 153
Toggle stanza 1نیست باک از برقِ آفت، دل به آفت بسته را
11
نیست باک از برقِ آفت، دل به آفت بسته را
زخمِ خنجر فارغ از تشویش دارد دسته را
22
برنمیآید درشتی با ملایمطینتان
میشکافد نرمی مغز، استخوانِ پسته را
33
خاک نتواند نهفتن جوهرِ اسرارِ تخم
طبعِ دون کِی پاس دارد نکتهٔ سربسته را؟
44
یأس، کرد آخر سوادِ موجِ دریا، روشنم
خواندم از مجموعهٔ آفاق، نقش شسته را
55
نشئه را از شوخی خمیازهٔ ساغر چه باک
نیست از زنجیر پروا، نالهٔ وارسته را
66
خصمِ عاجز را مدارا کن اگر روشندلی
میکشد شمع از مژه خارِ به پا بشکسته را
77
نسخهٔ حسن آنقدر روشنسواد افتاده است
کز تغافل میتوان خواندن خطِ نارسته را
88
محو شد هستی و تشویشِ من و ما کم نشد
شبهه بسیار است مضمونِ ز خاطر جسته را
99
تا ز غفلت وارهی در فکرِ جمعیت مباش
تهمت خواب است مژگان بهم پیوسته را
1010
دام راه دل نشد، بیدل، خم و پیچ نَفَس
پاس گوهر نیست ممکن رشتهٔ بگسسته را
Zameen

