بخش 5 - الحكایة و التمثیل

Toggle stanza 1
گفت روزی پادشاه عصر خویش
1

گفت روزی پادشاه عصر خویش

بر کنار بام شد بر قصر خویش

2

کودکی را دید زیبا و لطیف

مشت میزد سخت پیری را ضعیف

3

زیر قصر آمد وزو پرسید حال

کز چه او را میدهی این گوشمال

4

گفت او را میبباید زد بسی

تا نیارد کرد این دعوی کسی

5

دعوی عشق منش میبوده است

پس سه روز و شب فرو آسوده است

6

نه طلب کرده مرا نه جسته باز

مانده در عشق این چنین آهسته باز

7

از همه عالم گزیدست او مرا

شد سه روز اکنون که دیدست او مرا

8

کرده او دعوی من از دیرگاه

زین بتر در عشق کی باشد گناه

9

شاه گفتا زین بتر باید زدن

هر دم از نوعی دگر باید زدن

10

صبر از معشوق عاشق چون کند

کی تواند کرد تا اکنون کند

11

هرکه بی معشوق میگیرد قرار

کی توان بر ضرب کردن اختصار

12

زان که هر کو نان این دیوان خورد

بس قفا کو در قفای آن خورد

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…