بخش 8 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1صوفئی را گفت مردی از رجال
11
صوفئی را گفت مردی از رجال
کای جهان گردیده چون داری تو حال
22
گفت سی سال ای اخی بشتافتم
نه جوی زر دیدم و نه یافتم
33
وی عجب کردم من این ساعت نشست
تا مرا صد گنج زر آید بدست
44
آنکه در عمری جوی هرگز نیافت
دور نبود گر ز گنجی عز نیافت
55
نیست رویت یک جو زر یافتن
چون توانی گنج گوهر یافتن
66
آنکه او را هیچ در ده راه نیست
مه دهی گر جوید او آگاه نیست
77
گر همه شب روز میباید ترا
درد درمان سوز میباید ترا
88
من که درد عشق در جان منست
وی عجب این درد درمان منست
99
مینیابم آنچه میجویم همی
وین طلب ساکن نمیگردد دمی
1010
در میان این و آن درمانده ام
تا که جان دارم بجان درمانده ام
1111
هست دریای محبت بی کنار
لاجرم یک تشنگی شد صد هزار
Sources
Persian text source: Ganjoor

