بخش 5 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1بود دیوانه مزاجی گرسنه
بود دیوانه مزاجی گرسنه
در رهی میرفت سر پا برهنه
نان طلب میکرد از جائی بجای
هرکسی میگفت نان بدهد خدای
اوفتاد از جوع در رنجورئی
دید اندر مسجدی مغفورئی
زود در پیچید و پس بر سر گرفت
قصد بردن کرد و راه درگرفت
عاقبت در راه بگرفتش کسی
زجر کردش پس جفا گفتش بسی
زو ستد آن جامه و کردش سؤال
کاین چرا کردی بگو ای تیره حال
گفت هر جائی که میرفتم دمی
جمله میگفتند حق بدهد همی
چون شدم درمانده بی دستوریش
برگرفتم عاقبت مغفوریش
تا بسازد کار من یکبارگی
چند خواهم بود در بیچارگی
خنده آمد مرد را از کار او
برد نان و جامه را تیمار او
دید آن دیوانه را مردی براه
جامه در پوشید میآمد پگاه
گفت جامه از کجا آوردهٔ
کسب کردی یا عطا آوردهٔ
گفت این جامه خدای آورد راست
گفت هم اقبال و هم دولت تراست
زانکه تادولت نباشد ما حضر
این چنین جامه نبخشد دادگر
مرد مجنون گفت کو یک دولتم
کو نداد این جامه بی صد محنتم
تا که بر نگرفتمش ناگه گرو
نه شکم نان یافت نه تن جامه نو
در نمیگیرد خوشی با او بسی
تا گرو بر مینگیرد زو کسی
بی گرو کار تو کی گیرد نوا
جامه و نان بی گرو ندهد ترا
ور گرو می بر نگیری تن زند
آتشت در جان و در خرمن زند
Sources
Persian text source: Ganjoor

