بخش 11 - الحكایة و التمثیل

Toggle stanza 1
گفت رکن الدین اکافی مگر
1

گفت رکن الدین اکافی مگر

می فشاند اندر سخن روزی گهر

2

مجلس او پارهٔ شوریده شد

خواجه را آن از کسی پرسیده شد

3

کاین چه افتادست وین شورش چراست

ما نمیدانیم بر گوئید راست

4

آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد

در نهان کفشی بدزدید و ببرد

5

کفش ازو میبستدیم اینجایگاه

شورشی برخاست زان گم کرده راه

6

خواجه میگفتش مکن قصه دراز

زانکه گر روزی خدای بی نیاز

7

برفکندی پردهٔ عصمت ز ما

کفش دزد اولستی این گدا

8

کس چه داند تا چه حکمت میرود

هر وجودی را چه قسمت میرود

9

خون صدیقان ازین حسرت بریخت

وآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت

10

گرچه ره جستند هر سوئی ازین

پی نبردند ای عجب موئی ازین

11

صد جهان حسرت بجان پاک در

میتوان دیدن بزیر خاک در

Audio

No recording yet. Be the first to share your voice.

Line-by-line audio timing is not yet available for this poem.

Sources

Persian text source: Ganjoor

Conversation

Reader comments

Add context, ask a question, or respond thoughtfully. Comments may be moderated.

0 / 2000 characters
Loading…