بخش 11 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1گفت رکن الدین اکافی مگر
11
گفت رکن الدین اکافی مگر
می فشاند اندر سخن روزی گهر
22
مجلس او پارهٔ شوریده شد
خواجه را آن از کسی پرسیده شد
33
کاین چه افتادست وین شورش چراست
ما نمیدانیم بر گوئید راست
44
آن یکی گفتش فلان مرد نه خرد
در نهان کفشی بدزدید و ببرد
55
کفش ازو میبستدیم اینجایگاه
شورشی برخاست زان گم کرده راه
66
خواجه میگفتش مکن قصه دراز
زانکه گر روزی خدای بی نیاز
77
برفکندی پردهٔ عصمت ز ما
کفش دزد اولستی این گدا
88
کس چه داند تا چه حکمت میرود
هر وجودی را چه قسمت میرود
99
خون صدیقان ازین حسرت بریخت
وآسمان بر فرق ایشان خاک بیخت
1010
گرچه ره جستند هر سوئی ازین
پی نبردند ای عجب موئی ازین
1111
صد جهان حسرت بجان پاک در
میتوان دیدن بزیر خاک در
Sources
Persian text source: Ganjoor

