بخش 6 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1آن جوانی بود الحق بی خبر
11
آن جوانی بود الحق بی خبر
رفت پیش شیخ حلوائی مگر
22
گفت من عمری بخون گردیده ام
بی سر و بن سرنگون گردیده ام
33
هم ریاضتها کشیدم بیشمار
هم شب و هم روز بودم بیقرار
44
نه بدیدم هیچ در عمری دراز
نه رسیدم من بهیچی مانده باز
55
شیخ گفتش تو غلط کردی مگر
کانچه جستی یافتی جان پدر
66
تو بهر کاری که رؤیت داشتی
یافتی چون کار آن پنداشتی
77
آنچه تو جوئی درین ره آن دهند
کفر ورزی کی ترا ایمان دهند
88
خواجه بس کورست و ناقد بس بصیر
هرچه خواهی برد خواهد گفت گیر
99
گر نخواهی برد چشمی زین جهان
کور میری کور خیزی جاودان
1010
هر زمان زخمی زنی برجان خود
درد میدانی مگر درمان خود
1111
یک نفس گوئی غم جان نیستت
هر نفس جز ماتم نان نیستت
1212
آنچه آدم را ز گندم اوفتاد
عقل را از نفس مردم اوفتاد
1313
یاد کرد نفس را در هر نفس
گوئیا نام مهین نانست و بس
Sources
Persian text source: Ganjoor

