بخش 6 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1در زمستان یک شبی بهلول مست
11
در زمستان یک شبی بهلول مست
پای در گل میشد و کفشی بدست
22
سائلی گفتش که سر داری براه
تو کجا خواهی شدن زین جایگاه
33
گفت دارم سوی گورستان شتاب
زانکه آنجا ظالمیست اندر عذاب
44
میروم چون گور او پر آتش است
گرم گردم زانکه سر ما ناخوش است
55
آن یکی را این چنین مرگی بود
وان دگر را مرگ او برگی بود
66
ظلم آتش در درونت افکند
در میان خاک و خونت افکند
77
گرچه راه ظلم از پیشان رود
هرکه آن ره رفت سرگردان رود
Sources
Persian text source: Ganjoor

