بخش 3 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1عاشقی میمرد چون دل زنده داشت
11
عاشقی میمرد چون دل زنده داشت
لاجرم چون گل لبی پرخنده داشت
22
سایلی گفتش که این خنده ز چیست؟
خاصه در وقتی که میباید گریست؟
33
گفت با معشوق خود چون عاشقم
میزنم یک دم که صبحی صادقم
44
صبح را خنده صواب آید صواب
کاو درون سینه دارد آفتاب
55
گرچه من خورشید دارم در میان
بر طبق ننهادهام چون آسمان
66
آفتابی هر که را در جان بوَد
گر بخندد همچو صبح آسان بود
77
من که روزم آمد و شب در گذشت
یارم آمد رب و یارب درگذشت
88
گر کنم شادی و گر خندم، رواست
گر گشایم لب و گر بندم، رواست
99
چون شود خورشید عزّت آشکار
هشت جنّت گردد آنجا ذرهوار
1010
بیجهت چندانکه بینی پیش و پس
از همه سویی یکی بینی و بس
1111
جمله او بینی چو دایم جمله اوست
نیست در هر دو جهان بیرون ز دوست
Sources
Persian text source: Ganjoor

