بخش 3 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1غافلی میشد بصحرا روز برف
11
غافلی میشد بصحرا روز برف
دید مردی را ز مردان شگرف
22
برف میرفت آن بزرگ و میگذشت
دانه میپاشید در صحرا ودشت
33
برف در گرمی چو آتش میفشاند
مرغکان را دانهٔ خوش میفشاند
44
غافل او را گفت ای بس بی خبر
نیست وقت کشت این ناید ببر
55
در چنین فصلی که کارد دانهٔ
ور کسی کارد بود دیوانهٔ
66
مرد گفتش این چه گویم زشت نیست
کشت اینست و جزین خود کشت نیست
77
وقت کشت من کنونست ای پسر
گر تو نشناسی جنونست ای پسر
88
این زمین کاین تخم افکندم درو
از سرشکم آب میبندم درو
99
آن درو چون وقتش آید من کنم
وآن زمین را گاو در خرمن کنم
1010
تا به کی از خام بودن سوز کو
چند از تاریکی شب روز کو
1111
ای نمازت نانمازی آمده
پاک بازی تو بازی آمده
1212
چون نماز تو چنین پرتفرقه ست
ترک کن کاین نیست ادا این مخرقه ست
Sources
Persian text source: Ganjoor

