بخش 10 - الحكایة و التمثیل
Toggle stanza 1گفت اندر پیش افلاطون کسی
11
گفت اندر پیش افلاطون کسی
کان فلانی حمد میگفتت بسی
22
در هنر بستود بسیاری ترا
تا فلک بنهاد مقداری ترا
33
زان سخن بگریست افلاطون بدرد
روی آورد از سر دردی بمرد
44
گفت میگریم که در دل مشکلیست
تا چه کردم کان پسند جاهلیست
55
هرچه باشد مرد نادان را پسند
مرد دانا را بود آن تخته بند
66
می ندانم تا پسند او چه بود
تا ازآن توبه کنم در حال زود
77
یک ستایش کان ز جاهل آیدم
صد عقوبت دان که حاصل آیدم
88
گر مرا اهل دلی تحسین کند
جملهٔ شعرم دل او دین کند
99
گر ستایش گوی من صد کس بود
ذوق یک صاحبدلم می بس بود
1010
نی کیم من اهل دین را چند ازین
نفس تا کی داردم دربند ازین
1111
ای دریغا هرچه گفتم هیچ بود
دیده کور و راه پیچاپیچ بود
1212
گر دمی بودی سخن پذرفتنم
نیستی پروای چندین گفتنم
1313
گر بحضرت ره گشادن دارمی
کی دل برهم نهادن دارمی
Sources
Persian text source: Ganjoor

