Toggle stanza 1
شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست
1

شمعی که ز سوز خویش بر خود بگریست

این خنده به سر بریدنش باری چیست

2

در عشق چو شمعِ مرده میباید زیست

پس در همه کس چو شمع روشن نگریست

Zameen

Poems with the Same Metre and Rhyme

هر دیده که روزی به جمالت نگریست

چون از تو جدا ماند چرا خون نگریست

JamiDivan-e AshʿarRubaʿiyatشمارهٔ 27

ابر آمد و زار بر سرِ سبزه گریست

بی بادهٔ گُلرنگ نمی‌شاید زیست

KhayyamTaraneh-ha-ye Khayyam (Sadeq Hedayat)ذرات گردنده [73-57]رباعی 61

ابر آمد و باز بر سرِ سبزه گریست

بی بادهٔ گلرنگ نمی‌باید زیست

KhayyamRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 8

آنکس که بروی خواب او رشک پریست

آمد سحری و بر دل من نگریست

RumiDivan-e ShamsRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 142

با نی گفتم که بر تو بیداد ز کیست

بی‌هیچ زیان ناله و فریاد تو چیست

RumiDivan-e ShamsRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 235

تا در دل من صورت آن رشک پریست

دلشاد چو من در همهٔ عالم کیست

RumiDivan-e ShamsRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 262

دلدارم گفت کان فلان زنده ز چیست؟

جانش چو منم عجب که بی‌جان چون زیست؟

RumiDivan-e ShamsRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 325

دوش از سر لطف یار در من نگریست

گفتا بی‌ما چگونه بتوانی زیست

RumiDivan-e ShamsRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 333

زان روز که چشم من به رویت نگریست

یک دم نگذشت کز غمت خون نگریست

RumiDivan-e ShamsRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 340

عشقی که از او وجود بی‌جان میزیست

این عشق چنین لطیف و شیرین از چیست

RumiDivan-e ShamsRubaʿiyatرباعی شمارهٔ 364

Sources

Persian text source: Ganjoor