گفتار پیری مستغنی
Toggle stanza 1گفت مردی مرد را از اهل راز
11
گفت مردی مرد را از اهل راز
پرده شد از عالم اسرار باز
22
هاتفی در حال گفت ای پیر زود
هرچه میخواهی به خواه و گیر زود
33
پیر گفتا من بدیدم کانبیا
مبتلا بودند دایم در بلا
44
هر کجا رنج و بلایی بیش بود
انبیا را آن همه در پیش بود
55
انبیا را چون بلا آمد نصیب
کی رسد راحت بدین پیر غریب
66
من نه عزت خواهم و نه خواریی
کاش در عجز خودم بگذاریی
77
چون نصیب مهتران در دست و رنج
کهتران را کی تواند بود گنج
88
انبیا بودند سر غوغای کار
من ندارم تاب، دست از من بدار
99
هرچ گفتم از میان خود چه سود
تا ترا کاری نیفتد زان چه سود
1010
گرچه در بحر خطر افتادهای
همچو کبکی بال و پرافتادهای
1111
از نهنگ و قعر اگر آگاهیی
کی سلوک این چنین ره خواهیی
1212
اول از پندار مانی بیقرار
چون درافتی جان کی آری با کنار

