حکایت مگسی که به کندو رفت و دست و پایش در عسل ماند
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1آن مگس میشد ز بهر توشهای
11
آن مگس میشد ز بهر توشهای
دید کندوی عسل در گوشهای
22
شد ز شوق آن عسل دل دادهای
در خروش آمد که کو آزادهای
33
کز من مسکین جوی بستاند او
در درون کندوم بنشاند او
44
شاخ وصلم گر ببرآید چنین
منج نیکوتر بود در انگبین
55
کرد کارش را کسی، بیرون شوی
در درون ره دادش و بستد جوی
66
چون مگس را با عسل افتاد کار
پای و دستش در عسل شد استوار
77
در طپیدن سست شد پیوند او
وز چخیدن سختتر شد بند او
88
در خروش آمد که ما را قهر کشت
وانگبینم سختتر از زهر کشت
99
گر جوی دادم، دو جو اکنون دهم
بوک ازین درماندگی بیرون جهم
1010
کس درین وادی دمی فارغ مباد
مرد این وادی به جز بالغ مباد
1111
روزگاریست ای دل آشفته کار
تا به غفلت میگذاری روزگار
1212
عمر در بیحاصلی بردی به سر
کو کنون تحصیل را عمری دگر
1313
خیز و این وادی مشکل قطع کن
بازپر، وز جان وز دل قطع کن
1414
زانک تا با جان و بادل هم بری
مشرکی وز مشرکان غافلتری
1515
جان برافشان در ره و دل کن نثار
ورنه ز استغنی بگردانند کار

