گفتهٔ بوعلی رودبار در وقت مرگ
Toggle stanza 1وقت مردن بوعلی رودبار
11
وقت مردن بوعلی رودبار
گفت جانم بر لب آمد ز انتظار
22
آسمان را در همه بگشادهاند
در بهشتم مسندی بنهادهاند
33
همچو بلبل قدسیان خوش سرای
بانگ میدارند کای عاشق درآی
44
شکر میکن پس به شادی میخرام
زانک هرگز کس ندیدست این مقام
55
گرچه این انعام و این توفیق هست
میندارد جانم از تحقیق دست
66
زانک میگوید ترا با این چه کار
دادهای عمری درازم انتظار
77
نیست برگم تا چو اهل شهوتی
سر فرو آرم به اندک رشوتی
88
عشق تو با جان من در هم سرشت
من نه دوزخ دانم اینجا نه بهشت
99
گر بسوزی همچو خاکستر مرا
در نیابد جز تو کس دیگر مرا
1010
من ترادانم، نه دین، نه کافری
نگذرم من زین، اگر تو بگذری
1111
من ترا خواهم، ترا دانم، ترا
هم تو جانم را و هم جانم ترا
1212
حاجت من در همه عالم تویی
این جهانم و آن جهانم هم تویی
1313
حاجت این دل شده، مویی برآر
یک نفس با من به هم هویی برآر
1414
جان من گر سرکشد مویی ز تو
جان ببر، هایی ز من هویی ز تو

