حکایت خواجهای که از غلامش خواست او را برای نماز بیدار کند
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1خواجه زنگی را غلامی چست بود
11
خواجه زنگی را غلامی چست بود
دست پاک از کار دنیا شست بود
22
جملهٔ شب آن غلام پاک باز
تا به وقت صبح میکردی نماز
33
خواجه گفتش ای غلام کارکن
شب چو برخیزی مرا بیدار کن
44
تا وضو سازم کنم با تو نماز
آن غلام او را جوابی داد باز
55
گفت آن زن را که درد زه بخاست
گر کسش بیدارگر نبود رواست
66
گر ترا دردیستی بیداریی
روز و شب در کار نه بیکاریی
77
چون کسی باید که بیدارت کند
دیگری باید که او کارت کند
88
هر که را این حسرت و این درد نیست
خاک بر فرقش که این کس مرد نیست
99
هر که را این درد دل در هم سرشت
محو شد هم دوزخ او را هم بهشت

