حکایت سجده نکردن ابلیس بر آدم
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1گفت چون حق میدمید این جان پاک
11
گفت چون حق میدمید این جان پاک
در تن آدم که آبی بود و خاک
22
خواست تا خیل ملایک سر به سر
نه خبر یابند از جان نه اثر
33
گفت ای روحانیان آسمان
پیش آدم سجده آرید این زمان
44
سرنهادند آن همه بر روی خاک
لاجرم یک تن ندید آن سر پاک
55
باز ابلیس آمد و گفت این نفس
سجدهای از من نبیند هیچ کس
66
گر بیندازند سر از تن مرا
نیست غم چون هست این گردن مرا
77
من همیدانم که آدم خاک نیست
سر نهم تا سر ببینم، باک نیست
88
چون نبود ابلیس را سر بر زمین
سر بدید او زانکه بود او در کمین
99
حق تعالی گفتش ای جاسوس راه
تو به سر در دیدنی این جایگاه
1010
گنج چون دیدی که بنهادم نهان
بکشمت تا برنگویی در جهان
1111
زانک خفیه نیست بیرون از سپاه
هر کجا گنجی که بنهد پادشاه
1212
بیشکی بر چشم آنکس کان نهد
بکشد او را و خطش بر جان نهد
1313
مرد گنجی دید گنجی اختیار
سر بریدن بایدت کرد اختیار
1414
ور نبرم سر ز تن این دم ترا
این سخن باشد همه عالم ترا
1515
گفت یا رب مهل ده این بنده را
چارهای کن این ز کار افکنده را
1616
حق تعالی گفت مهلت بر منت
طوق لعنت کردم اندر گردنت
1717
نام تو کذاب خواهم زد رقم
تابمانی تا قیامت متهم
1818
بعد از آن ابلیس گفت آن گنج پاک
چون مرا روشن شد، از لعنت چه باک
1919
لعنت آن تست رحمت آن تو
بنده آن تست قسمت آن تو
2020
گر مرا لعنست قسمت، باک نیست
زهر هم باید، همه تریاک نیست
2121
چون بدیدم خلق را لعنت طلب
لعنتت برداشتم من بیادب
2222
این چنین باید طلب گر طالبی
تو نهٔ طالب به معنی غالبی
2323
گر نمییابی تو او را روز و شب
نیست او گم، هست نقصان در طلب

