حکایت سلیمان و نگین انگشتری او
Toggle stanza 1هیچ گوهر را نبود آن سروری
11
هیچ گوهر را نبود آن سروری
کآن سلیمان داشت در انگشتری
22
زآن نگینش بود چندان نام و بانگ
و آن نگین خود بود سنگی نیمدانگ
33
چون سلیمان کرد آن گوهر نگین
زیر حکمش شد همه روی زمین
44
چون سلیمان مُلک خود چندان بدید
جملهٔ آفاق در فرمان بدید
55
گر چه شادروان چل فرسنگ داشت
هم بنا بر نیم دانگِ سنگ داشت
66
گفت: چون این مملکت وین کار و بار
زین قدر سنگ است دائم پایدار
77
من نمیخواهم که در دنیا و دین
باز مانَد کس به ملکی هم چنین
88
پادشاها من به چشمِ اعتبار
آفت این ملک دیدم آشکار
99
هست آن در جنب عقبی مختصر
بعد از این کس را مده هرگز دگر
1010
من ندارم با سپاه و ملک کار
میکنم زنبیلبافی اختیار
1111
گر چه زآن گوهر سلیمان شاه شد
آن گهر بودش که بندِ راه شد
1212
زآن به پانصد سال بعد از انبیا
با بهشتِ عَدْن گردد آشنا
1313
آن گهر چون با سلیمان این کند
کی چو تو سرگشته را تمکین کند؟
1414
چون گهر سنگیست چندین کان مکَن
جز برای روی جانان جان مکَن
1515
دل ز گوهر برکن ای گوهرطلب!
جوهری را باش دائم در طلب

