مجمع مرغان
Toggle stanza 1مرحبا ای هدهدِ هادی شده!
11
مرحبا ای هدهدِ هادی شده!
در حقیقت پیکِ هر وادی شده
22
ای به سرحدِّ سبا سِیرِ تو خوش
با سلیمان، منطقالطّیرِ تو خوش
33
صاحبِ سرِّ سلیمان آمدی
از تفاخُر تاجوَر زان آمدی
44
دیو را در بند و زندان باز دار
تا سلیمان را تو باشی رازدار
55
دیو را وقتی که در زندان کنی
با سلیمان قصدِ شادُروان کنی
66
خهخه ای موسیجهٔ موسیصفت!
خیز موسیقار زن در معرفت
77
کرد از جان مردِ موسیقیشناس
لحنِ موسیقیِّ خلقت را سپاس
88
همچو موسی دیدهای آتش ز دور
لاجرم موسیجهای بر کوهِ طور
99
هم ز فرعونِ بَهیمی دور شو
هم به میقات آی و مرغِ طور شو
1010
پس کلامِ بیزفان و بیخروش
فهم کن بیعقل و بشنو، نه به گوش
1111
مرحبا ای طوطیِ طوبینشین!
حُلّه درپوشیده، طوقی آتشین
1212
طوقِ آتش از برای دوزخیست
حُلّه از بهرِ بهشتی و سخیست
1313
چون خلیل، آن کس که از نمرود رَست
خوش تواند کرد برِ آتش نشست
1414
سر بزن نمرود را همچون قلم
چون خلیلالّه در آتش نِه قدم
1515
چون شدی از وحشتِ نمرود پاک
حُلّه پوش، از آتشین طوقت چه باک؟
1616
خهخه ای کبکِ خرامان در خرام!
خوشخوشی از کوهِ عرفان در خرام
1717
قهقهه در شیوهٔ این راه زن
حلقه بر سِندانِ دارُالله زن
1818
کوهِ خود در هم گداز از فاقهای
تا برون آید ز کوهت ناقهای
1919
چون مُسلَّم ناقهای یابی جوان
جوی شیر و انگبین بینی روان
2020
ناقه میران گر مصالح آیدت
خود به استقبال صالح آیدت
2121
مرحبا ای تُنْگبازِ تَنگچشم!
چند خواهی بود تند و تیزخشم
2222
نامهٔ عشقِ ازل بر پای بند
تا ابد آن نامه را مگشای بند
2323
عقلِ مادرزاد کن با دل بَدَل
تا یکی بینی اَبَد را با اَزَل
2424
چارچوبِ طبعْ بشکن مردوار
در درون غارِ وحدت کن قرار
2525
چون به غار اندر قرار آید تو را
صدرِ عالم یارِ غار آید تو را
2626
خهخه ای دُرّاجِ معراجِ الست!
دیده بر فرقِ بلیٰ تاجِ الست
2727
چون الستِ عشق بشنیدی به جان
از بلیِّ نَفْس بیزاری ستان
2828
چون بلیِّ نَفْس گردابِ بلاست
کی شود کارِ تو در گرداب، راست؟
2929
نفس را همچون خرِ عیسی بسوز
پس چو عیسی جان شو و جان برفروز
3030
خر بسوز و مرغِ جان را کار ساز
تا خوشت روحالّه آید پیش باز
3131
مرحبا ای عندلیبِ باغِ عشق!
ناله کن خوشخوش ز درد و داغِ عشق
3232
خوش بنال از دردِ دل داوودوار
تا کنندت هر نَفَس صد جان نثار
3333
حلقِ داوودی به معنی برگشای
خلق را از لحنِ خلقت ره نمای
3434
چند پیوندی زِرِه بر نفس شوم
همچو داوود آهنِ خود کُن چو موم
3535
گر شود این آهنت چون موم نرم
تو شوی در عشق، چون داوود گرم
3636
خهخه ای طاووسِ باغ هشتدر!
سوختی از زخمِ مارِ هفتسر
3737
صحبتِ این مار، در خونت فکند
وز بهشتِ عَدْن بیرونت فکند
3838
برگرفتت سِدره و طوبی ز راه
کردت از سَدِّ طبیعت دل سیاه
3939
تا نگردانی هلاک این مار را
کی شوی شایسته، این اسرار را؟
4040
گر خلاصی باشدت زین مارِ زشت
آدمت با خاص گیرد در بهشت
4141
مرحبا ای خوش تذروِ دوربین!
چشمهٔ دل غرقِ بحرِ نور بین
4242
ای میانِ چاهِ ظلمت مانده!
مبتلایِ حبسِ تهمت مانده
4343
خویش را زین چاهِ ظلمانی برآر
سر ز اوجِ عرشِ رحمانی برآر
4444
همچو یوسف بگذر از زندان و چاه
تا شوی در مصرِ عزّت پادشاه
4545
گر چنین مُلکی مسلّم آیدت
یوسفِ صدّیق همدم آیدت
4646
خهخه ای قُمری دمساز آمده!
شاد رفته، تَنگ دل باز آمده
4747
تَنگدل زانی که در خون ماندهای
در مضیقِ حبسِ ذوالنّون ماندهای
4848
ای شده سرگشتهٔ ماهیِّ نفس!
چند خواهی دید بدخواهیِّ نفس؟
4949
سَر بکَن این ماهیِ بدخواه را
تا توانی سود فرقِ ماه را
5050
گر بُوَد از ماهیِ نفست خلاص
مونسِ یونس شوی در صدرِ خاص
5151
مرحبا ای فاخته! بگشای لحن
تا گهر بر تو فشاند، هفت صحن
5252
چون بود طوقِ وفا در گردنت
زشت باشد بیوفایی کردنت
5353
از وجودت تا بُوَد مویی به جای
بیوفایت خوانم از سر تا به پای
5454
گر در آیی و برون آیی ز خوَد
سویِ معنی راه یابی از خِرد
5555
چون خِرد سویِ معانیت آورد
خضر، آبِ زندگانیت آورد
5656
خهخه ای بازِ به پرواز آمده!
رفته سرکش، سرنگون باز آمده
5757
سر مکش چون سرنگونی ماندهای
تن بِنِه چون غرقِ خونی ماندهای
5858
بستهٔ مردارِ دنیا آمدی
لاجرم مهجور معنیٰ آمدی
5959
هم ز دنیا، هم ز عقبی درگذر
پس کلاه از سر بگیر و دَرنگر
6060
چون بگردد از دو گیتی رایِ تو
دستِ ذوالقرنین آید جایِ تو
6161
مرحبا ای مرغِ زرّین! خوش درآی
گرم شو در کار و چون آتش درآی
6262
هر چه پیشت آید از گرمی بسوز
زآفرینش چشمِ جانِ کُل بدوز
6363
چون بسوزی هر چه پیش آید تو را
نُزْلِ حق هر لحظه بیش آید تو را
6464
چون دلت شد واقفِ اسرارِ حق
خویشتن را وقف کن بر کارِ حق
6565
چون شوی در کارِ حق مرغِ تمام
تو نمانی، حق بماند و السّلام
6666
مجمعی کردند مرغان جهان
آنچ بودند آشکارا و نهان
6767
جمله گفتند این زمان در دور کار
نیست خالی هیچ شهر از شهریار
6868
چون بود کاقلیم ما را شاه نیست
بیش از این بی شاه بودن راه نیست
6969
یک دگر را شاید ار یاری کنیم
پادشاهی را طلب کاری کنیم
7070
زآنک چون کشور بود بیپادشاه
نظم و ترتیبی نماند در سپاه
7171
پس همه با جایگاهی آمدند
سر به سر جویای شاهی آمدند
7272
هدهد آشفته، دل پرانتظار
در میان جمع آمد بیقرار
7373
حلهای بود از طریقت در برش
افسری بود از حقیقت بر سرش
7474
تیزوهمی بود در راه آمده
از بد و از نیک آگاه آمده
7575
گفت: ای مرغان! منم بی هیچ ریب
هم برید حضرت و هم پیک غیب
7676
هم ز هر حضرت خبردار آمدم
هم ز فطنت صاحباسرار آمدم
7777
آنک بسم الله در منقار یافت
دور نبود گر بسی اسرار یافت
7878
میگذارم در غم خود روزگار
هیچ کس را نیست با من هیچ کار
7979
چون من آزادم ز خلقان، لاجرم
خلق آزادند از من نیز هم
8080
چون منم مشغول درد پادشاه
هرگزم دردی نباشد از سپاه
8181
آب بنمایم ز وهم خویشتن
رازها دانم بسی زین بیش من
8282
با سلیمان در سخن پیش آمدم
لاجرم از خیل او بیش آمدم
8383
هرک غایب شد ز ملکش ای عجب
او نپرسید و نکرد او را طلب
8484
من چو غایب گشتم از وی یک زمان
کرد هر سویی طلب کاری روان
8585
زآنک مینشکفت از من یک نفس
هدهدی را تا ابد این قدر بس
8686
نامهٔ او بردم و باز آمدم
پیش او در پرده همراز آمدم
8787
هرک او مطلوب پیغمبر بوَد
زیبدش بر فرق اگر افسر بود
8888
هرک مذکور خدای آمد به خیر
کی رسد در گرد سیرش هیچ طیر؟
8989
سالها در بحر و بر میگشتهام
پای اندر ره به سر میگشتهام
9090
وادی و کوه و بیابان رفتهام
عالمی در عهد طوفان رفتهام
9191
با سلیمان در سفرها بودهام
عرصهٔ عالم بسی پیمودهام
9292
پادشاه خویش را دانستهام
چون روم تنها چو نتوانستهام
9393
لیک با من گر شما همره شوید
محرم آن شاه و آن درگه شوید
9494
وارهید از ننگ خودبینی خویش
تا کی از تشویر بیدینی خویش
9595
هرک در وی باخت جان از خود برست
در ره جانان ز نیک و بد برست
9696
جان فشانید و قدم در ره نهید
پایکوبان سر بدان درگه نهید
9797
هست ما را پادشاهی بی خلاف
در پس کوهی که هست آن کوه قاف
9898
نام او سیمرغ، سلطان طیور
او به ما نزدیک و ما زو دور دور
9999
در حریم عزت است آرام او
نیست حد هر زفانی نام او
100100
صد هزاران پرده دارد بیشتر
هم ز نور و هم ز ظلمت پیش در
101101
در دو عالم نیست کس را زهرهای
کاو تواند یافت از وی بهرهای
102102
دایما او پادشاه مطلق است
در کمال عز خود مستغرق است
103103
او به سر ناید ز خود آن جا که اوست
کی رسد علم و خرد آن جا که اوست؟
104104
نه بدو ره، نه شکیبایی از او
صد هزاران خلق سودایی از او
105105
وصف او چون کارِ جانِ پاک نیست
عقل را سرمایهٔ ادراک نیست
106106
لاجرم هم عقل و هم جان خیره ماند
در صفاتش با دو چشم تیره ماند
107107
هیچ دانایی کمال او ندید
هیچ بینایی جمال او ندید
108108
در کمالش آفرینش ره نیافت
دانش از پی رفت و بینش ره نیافت
109109
قسم خلقان زان کمال و زان جمال
هست اگر بر هم نهی مشت خیال
110110
بر خیالی کی توان این ره سپرد؟
تو به ماهی، چون توانی مه سپرد؟
111111
صد هزاران سر چو گوی آن جا بوَد
های های و های و هوی آن جا بود
112112
بس که خشکی، بس که دریا بر ره است
تا نپنداری که راهی کوته است
113113
شیرمردی باید این ره را شگرف
زآنک ره دور است و دریا ژرف ژرف
114114
روی آن دارد که حیران میرویم
در رهش گریان و خندان میرویم
115115
گر نشان یابیم از او کاری بود
ور نه بی او زیستن عاری بود
116116
جان بی جانان اگر آید به کار
گر تو مردی جان بی جانان مدار
117117
مرد میباید تمام این راه را
جان فشاندن باید این درگاه را
118118
دست باید شست از جان مردوار
تا توان گفتن که هستی مردِ کار
119119
جان چو بی جانان نیَرزد هیچ چیز
همچو مردان برفشان جان عزیز
120120
گر تو جانی برفشانی مردوار
بس که جانان جان کند بر تو نثار

