حکایت مجنون که پوست پوشید و با گوسفندان به کوی لیلی رفت
Poet: Attar
Metre: فاعلاتن فاعلاتن فاعلن (رمل مسدس محذوف یا وزن مثنوی)
Poetic form: Masnavi
Reciter: آزاده
Toggle stanza 1اهل لیلی نیز مجنون را دمی
11
اهل لیلی نیز مجنون را دمی
در قبیله ره ندادندی همی
22
داشت چوپانی در آن صحرا نشست
پوستی بستد ازو مجنون مست
33
سرنگون شد، پوست اندر سرفکند
خویشتن را کرد همچون گوسفند
44
آن شبان را گفت بهر کردگار
در میان گوسفندانم گذار
55
سوی لیلی ران رمه، من در میان
تا بیابم بوی لیلی یک زمان
66
تا نهان از دوست، زیر پوست من
بهره گیرم ساعتی از دوست من
77
گر ترا یک دم چنین دردیستی
در بن هر موی تو مردیستی
88
ای دریغا درد مردانت نبود
روزی مردان میدانت نبود
99
عاقبت مجنون چو زیر پوست شد
در رمه پنهان به کوی دوست شد
1010
خوش خوشی برخاست اول جوش ازو
پس به آخر گشت زایل هوش ازو
1111
چون درآمد عشق و آب از سرگذشت
برگرفتش آن شبان بردش به دشت
1212
آب زد بر روی آن مست خراب
تا دمی بنشست آن آتش ز آب
1313
بعد از آن، روزی مگر مجنون مست
کرد با قومی به صحرا در، نشست
1414
یک تن از قومش به مجنون گفت باز
بس برهنه ماندهای ای سرفراز
1515
جامهای کان دوستتر داری و بس
گر بگویی من بیارم این نفس
1616
گفت هرجامه سزای دوست نیست
هیچ جامه بهترم از پوست نیست
1717
پوستی خواهم از آن گوسفند
چشم بد را نیز میسوزم سپند
1818
اطلس و اکسون مجنون پوستست
پوست خواهد هرک لیلی دوستست
1919
بردهام در پوست بوی دوست من
کی ستانم جامهای جز پوست من
2020
دل خبر از پوست یافت از دوستی
چون ندارم مغز باری پوستی
2121
عشق باید کز خرد بستاندت
پس صفات تو بدل گرداندت
2222
کمترین چیزیت در محو صفات
بخشش جانست و ترک ترهات
2323
پای درنه گر سرافرازی چنین
زآن که بازی نیست جانبازی چنین

