گفتار مردی صوفی با کسی که او را قفا زد
Toggle stanza 1صوفیی میرفت چون بیحاصلی
11
صوفیی میرفت چون بیحاصلی
زد قفای محکمش سنگین دلی
22
با دلی پر خون سر از پس کرد او
گفت آنک از تو قفایی خورد او
33
قرب سی سالست تا او مرد و رفت
عالم هستی به پایان برد و رفت
44
مرد گفتش ای همه دعوی نه کار
مرده کی گوید سخن، شرمی بدار
55
تا که تو دم میزنی هم دم نهای
تا که مویی ماندهٔ محرم نهای
66
گر بود مویی اضافت در میان
هست صد عالم مسافت در میان
77
گر تو خواهی تا بدین منزل رسی
تا که مویی ماندهٔ مشکل رسی
88
هرچ داری، آتشی را برفروز
تا اَزارِ پای بر آتش بسوز
99
چون نماندت هیچ، مندیش از کفن
برهنه خود را به آتش در فکن
1010
چون تو و رخت تو خاکستر شود
ذرهٔ پندار تو کمتر شود
1111
ور چو عیسی از تو یک سوزن بماند
در رهت میدان که صد ره زن بماند
1212
گرچه عیسی رخت در کوی او فکند
سوزنش هم بخیه بر روی او فکند
1313
چون حجاب آید وجود این جایگاه
راست ناید ملک و مال و آب و جاه
1414
هرچ داری یک یک از خود بازکن
پس به خود در خلوتی آغاز کن
1515
چون درونت جمع شد در بیخودی
تو برون آیی ز نیکی و بدی
1616
چون نماندت نیک و بد، عاشق شوی
پس فنای عشق را لایق شوی

